تبلیغات
عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد - عشق پوشالى(داستان واقعى )

عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد

عکس نوشته هاى زیبا همراه اهنگ غمگین دروبلاگى متنوع

بنام خدا
اواسط سال ۸۸بود که یکروزداداشم اومد پیشم .من تنها زندگى میکردم وگاهگاهى بمن سرمیزد ولى اینبارموقع رفتن گفتش می دونى( ط)طلاق گرفته?!!.واین شدجرقه اى دوباره براى انفجار همه خاطرات دفن شده توى قلب رنجو رم وصدالبته زنده شدن عشقى که سالها قبل بناچار زنده بگورش کرده بودم ....واین شدشروعى دوباره 
واقعاشوکه شدم والبته خوشحال ازاین اتفاق چون فکرکردم خدااین اتفاق ردرقم زده وشایددلش برام سوخته ..داداش گفت حالا اگه بخواى میتونى دوباره قدم جلوبذارى .امامن درحالیکه هنوزشوکه بودم تمام خاطرات گذشته روبیاداوردم وهمه اونروزا برام زنده شد....
من سالهاقبل تودانشگاه کاشان قبول شدم وازشهرخودم راهى کاشان شدم وسرراه هم خونه شون که فامیل بودندتوقم رفتم واولین با ربعدازسالها(ط)رودیدم بزرگ شده بود.ودر روبرام واکردوازاونجابودکه احساس کردم نیمه گمشده ام روپیداکردم .ومن ازاونروزدیگه درقلبم ر وبروى همه بستم .بهرحال سالهاگذشت من درسم تموم شدوخدمت رفتم ودراینمدت ایشونم دیپلم گرفت وروزبروزهم برازنده ترمیشد..درهمه اینمدت هم بنابه شرایط بسته وسخت خانواده گى ایشون جرات نکردم ابرازعلاقه کنم.وفقط منتظرشدم تابلکه کمى بشرایطم سروسامان بدم وبراخواستگارى پاپیش بذارم.چون وضع مادى پدرم خوب نبودکمکم کنه.ولى بالاخره حس کردم اگه کارى نکنم شاید ازدستم بره .اولین باربه خواهر بزرگترش گفتم ازعلاقه م وایشون هم گفت اگه میتونى خوشبختش کنى بیا خواستگارى واین حرف شایدمنومضطرب کردکه نکنه خوشبختش نکنم و...ولى بهرحال یه روزسردزمستون دراخرین روزاى دهه هفتاد باپدروداداشم رفتیم (مادرم مرحوم شده)خونه شون وبخوبى همه چى پیش رفت البته ظاهرا وشایدتااونروز بهترین روزعمرم بود .خدامیدونه چقدرزیبابوداونروزا ..مخصوصاکه بعدچندوقت (ط)اومدتهران خونه خواهرش ومنمازاین فرصت استفاده کردم وباهم یه روزرفتیم پارک وبرااولین با رباهم حرف زدیم .قدم زدیم و..اخه همونطورکه قبلاگفتم بنابه شرایط خانوادگیشون اصلا امکان نداشت مارابطه داشته باشیم حتى صحبت عادى...
تااونروزامابهرحال عشقم صدچندان شد.ولى گذشت تااینکه چندماه بعدبدلایلى تمام سرمایه اندک خودم روازدست دادم والبته اعتمادبنفس خودم رو .چون حس کردم چطورمیخوام بادست خالى کسى روخوشبخت کنم که تاحالاکاملاتامین بوده.این افکا رمنوداغون میکردواصلا کسى هم کمک نکر د بحال خودم رهاشدم وروزبروزافسرده ترشدم ..حس کردم کسى روکه دوسش دارم نبایددرگیرشرایط بدخودم کنم مگه اینکه بتونم دوباره جون بگیرم .امامتاسفانه یه روزشنیدم که ایشون عقدکرده ...واى خدایا دیگه چیزى برام مهم نبود .زندگى برام بى ارزش شد وغرق شدم توانزواى خودم وباتلاق تنهایى ویه دفعه هم بابابام رفتم خونه باباش که اونجادوباره باشوهرش دیدمش واینقدحالم بدشدکه به تب ولرزافتادم وهمه فکرمیکردن سرماخوردم وچون سخت بودتنهایى برگشتم .اخه نمى تونستم توشهرى بمونم ک عشق من تواغوش کسى دیگه نفس مى کشید حالم ازهمه چى بهم میخورد.ازخودش .ازشوهرش ازاطرافیان وازخودم .چراکسى عشقم رونفهمید وچراخودم تسلیم شدم .وچقدسنگدل بودکه باشوهرش جلوى من راه مى رفت .برگشتم وفقط توزندان انفرادى خودم حبس شدم حتى بدون ملاقاتى چون کسى نبود حالمنودرک کنه وبفهمه دردم چیه حتى فکرازدواج دوباره هم بسرم نمى زدوگذشت چندین سال ولى همیشه فکراونو نتونستم فراموش کنم شده بودیه عذاب مزمن ودائمى . ...تااونروزکه دوباره این خبروشنیدم...
اونروزیعنى اواسط سال ۸۸ بود وداداشم اومده بودپیشم .گاهگاهى بهم سرمیزد.ووقت رفتن بودکه یهوخبرطلاق (ط)روداد.شوکه شدم  ته دلم هم خوشحال ونمیدونستم چى بگم ووقتى گفت اگه دوسش دارى بروجلو فقط سکوت کردم وگفتم حالاببینم چى میشه .امادلم که میخواست ومنتظراین فرصت بود .اما بازم نمیدونستم ایا ایشونم دوباره منومیپذیره.ایا باوجوداین شکست بازم میل به ازدواج داره?ایا باداشتن یه دخترحاضره ناپدرى روجایگزین پدرش کنه?ایا بخاطربچه امکان داره دوبا ره رجوع کنه ? وخیلى افکا رازاردهنده دیگه که مدتها منومرددکرده بود اما بعدچندماه به این نتیجه رسیدم باوجودداشتن مشکلات مخصوصا وجودیه بچه بازم اینقدعاشقش هستم که ازپس این سختى ها هم برمیام.مگه نه اینکه لحظه لحظه زندگیمو بیاد اون گذروندم وداشتنش تنهاارزوى زندگیم بودوهست .پس تاازدستم دوباره نرفته بایدیه حرکتى بکنم امابازجرات این اعتراف روبهش نداشتم .فکرم ولى درگیرش بود وباتوجه به تجربه قبلى کسى هم میدونستم  کمک نمیکنه .بهرحال گذشت تااینکه یه شب داداشم زنگ زدوگفت (ط)وخواهرش که زن داداش بزرگترم بودوداداشم امشب خونه شون هستند واگه دوست دا رى بیا. خبرخوبى بود وبهترین زمان براى دیدن دوباره شون بود.خیلى زوداماده شدم ورفتم خونه ش وهرچه نزدیکترمیشدم استرسم بیشترمیشد.ولى بعدچندسال دیدمش..کلى تغییرکرده بود .لاغرشده بودوبوضوح غمى درچهره اش دیده میشد.همونطورکه منهم دچاراین تغییرات شده بودم.همراه دخترکوچولوش بود که خیلى شبیه خودش بود .بعدازچنددقیقه که نشستم داداشم که شوهرخواهرش بو دصدام کردبریم تواتاق دیگه واونجا بودکه بمن گفت (ط) توتهران زندگى میکنه الان وگفت که درموردمن باهاش حرف زده ایشونم مخالفتى نکرده واگه بخواى باهاش حرف بزنم .ولى من هنوز تکلیفم معلوم نبود وگفتم ایندفعه خودم باهاش حرف میزنم ...اونشب گذشت اما هرلحظه فکرش منورهانمیکرد .خدایا الان عشق من توى اینشهر نفس میکشه ولى من جرات حرف زدن ندارم...چندماه دیگه هم گذشت وسال ۸۹ بو د که دوباره تومراسم ختم یکى ازاقوام مشترک دیدمش باخواهرش بود که توتهران زندگى مى کرد والبته پدر شون .وهمونشب به بهانه رسوندن پدرش به خونه خواهرش بادادشم رفتم دیدمش واونشب بارها سعى کردم بانگاه عشقم رونشون بدم اما نشد چون امکان حرف زدن نبودوبرگشتم .تااینکه چندماه بعدبابام اومد تهران ویه شب بهمراه خواهرش برادیدن بابام اومدن حونه داداشم  وبازم رفتم دیدمش .ویکى دوشب بعدهم بهمراه بابام وداداش رفتم خونه خواهرش وبالاخره اونشب باکلى خجالت دل به دریازدم واجازه مکالمه تلفنى روازش گرفتم  وحس کردم بااشتیاق پذیرفت ومن انگار بال دراورده بودم .وهمون توى راه برگشت به خونه رازدلم روگفتم وپرده ازعشقم برداشتم وایشون هم متقابلا ابراز عشق کرد ..انگاراونشب تولدى دوباره یافته بودم .تمام رنجهاى گذشته روفراموش کردم..یکسره اس میدادم وهمه حرفهاى تلنبارشده روبهش میگفتم وچندشب بعدکه دوباره بادوتاخواهرش اومدن خونه داداشم اجازه گرفتم ورفتم کنارش نشستم وفارغ ازدنیاى دوروبرمون وحتى اخم خواهرش فقط باهم حرف میزدیم و...توراه برگشت به خونه کمى باهم هم مسیر بودیم وخواهرش هم پیشنهاددادبیشترباهم رفت وامدکنیدقبل ازهرکارى..وحتى من تماس دستش رو روموهاى سرم حس کردم .چون پشت سرم بود.وبرافرداشب هم مارو به خونه ش دعوت کرد ..ومیدونستم دلیل اینکارفقط بخاطرمنه ..وچقدخوشحال بودم که ایشونم منودوست داره .درتمام ساعاتى که ازهم دوربودیم هم درحال مبادله پیام ویا مکالمه بودیم .ازصبح زودتا ساعاتى بعدنیمه شب .فرداشب بابابام وداداشم رفتیم خونه ش.خواهرش بابچه هاش هم بودند
چه شب زیبایى بود.من بطورمرتب فقط حواسم به (ط) بود.یادمه چى پوشیده بود وچکارمیکرد .بعدشام رفتم اشپزخونه وتوشستن ظرفاهم کمکش کردم.وبعدش دوتایى به پیشنهادم رفتیم بیرون تابرااولین بارباهم دوتایى حرف بزنیم.توفضاى شهرک رونیمکتى نشستیم .هواخیلى سرد بود امااصلا برامون مهم نبود.کم کم بهش چسبیدم ودستشو گرفتم .بهترین حسى بودکه تجربه میکردم وایشونم کاملا همسو بامن بود دلم میخواست هیچوقت اون لحظات تموم نمیشد .انگارخواب بودم وغرق دررویایى شیرین.اما بناگاه باتلفن داداشم که خواست بیام تابرگردیم ازرویاخارج شدم .دلم روغم گرفت اما بهرحال اومدیم خونه .اماقبل ازورود پشت در بناگاه بزرگترین سورپرایز زندگیم اتفاق افتاد.یهو سرم روگرفت ولبهاى منواسیر لبهاى داغ خودش کرد لبام اتیش گرفت ودرعین غافلگیرى منم همراهیش کردم اما بهمون سرعت هم قطعش کرد.واقعا ازش انتظار نداشتم .چون برداشت من ازروحیه واخلاقش جوردیگه اى بود.مخصوصاکه مکان عمومى وراهرو ساختمون هم بود.ولى کسى ندید وایشون گفت من اگه دیگه ندیدمت حداقل حسرت این لحظه روندارم .ولى من هنوزتوشوک بودم که دربازشدوهمه برارفتن خارج شدن.باهاش باغم سنگینى خداحافظى کردم.وکارت پستالهاونامه اى که مربوط به سالها قبل بود وبرام گرفته بود هم بهم داد.موقع جداشدن یکباره باصداى بلندشروع به گریه کرد وگفت میدون من بازم بهت نمیرسم.دخترش باتعجب نگاه میکرد ومن مونده بودم اونو اروم کنم یاخودم جلوى اشکاموبگیرم.بقیه توماشین بودن واین صحنه هاروندیدن.بادیدن اشکاش غم سنگینى تودلم جاگرفت  وازش جداشدم.درتمام طول مسیراشک می ریختم .ولى اروم نمیشدم.روموبطرف بیرون کرده بودم تاکسى نفهمه ...خدایااینقدمنو دوس داشت ومن خبرنداشتم .یاحتى جرات حرف زدن روهم قبلا نداشتم رسیدم خونه ودخترداداشم اس دادعموچیزى شده که(ط) گریه میکنه وگفتم نه چیزى نشده اما خودم متعجب بودم ازاینهمه بى تابى ..زنگ زدم وکمى ارومش کردم درحالیکه خودم هم حالم بدبود.خواهرم اونشب بخاطر دعوابا شوهرش اومدپیشم وشب روموندودرنهایت هم این دعواشداغازى برپایان زندگیش ..درکل شبى شدابستن ازحوادٽ زیاد.ازفرداش شایدارتباطات ما شکل جدى ترى گرفت.دیگه گوشى ها ازپیامک عاشقانه داشت پرمیشد.ساعاتى هم به مکالمه تلفنى میگذشت .کلى هزینه این ارتباط میکردم.کلازندگیم شکل جدیدى گرفته بود..
برامعاینه پزشکى دوروزبعدباباموبردم قم  وبعددوروزهم برگشتم ولى بابام موند خونه داداشم.واقعادوست داشتم  همیشه کنارش (ط)بمونم وبرگشتم تادوباره ازنزدیک کنارش باشم .اولین هدیه جدى روهم که یه پلاک وزنجیر که روى اون اول اسمم حک شده بو دروخریدم وبرگشتم ...اماهنوزپام به تهران نرسیده زنگ زدم ولى باناراحتى عنوان کردچرانرفتى خواستگارى ?..عجیب بود جاخوردم وگفتم قبلش بهترنیست کمى معاشرت داشته باشیم .اماباناراحتى قطع کرد.کارى که بعدها بارها تکرا ر شد.. بهرحال دوباره مجبورشدم فرداش برگردم وبابابام وداداشم دوروزبعد رفتیم حضورباباش براى دومین بارازش خواستگارى کردم که بازم مخالفت نکردوگفت با(ط)حرف مى زنم وجوابشومیدم.
منم بلافاصله این خبروبه (ط)دادم وفرداهم با بابام برگشتم تهران وبابام چون مى خواست برگرده شهرستان بردمش خونه داداشم وباهاش خداحافظى کردم وبرگشتم خونه وهمون شب رفتم خونه (ط)وطبق قرارقبلى خواهرش هم قراربودباشه ولى هنوزنیومده بو د براهمین چنددقیقه اى که تنها بودیم بوسه باران کردیم لبهایمان راوطعم لبهایش وگرماى اغوشش رابطو رجدى داشتم احساس مى کردم ...ومن هدیه روبادست خودم به گردنش بستم .چنددقیقه بعدهم خواهرش اومد وشام خوردیم وبعدساعتى هم برگشتم خونه وتاپایین مجتمع هم بدرقم کرد وباناراحتى ازهم جداشدیم ..احساس میکردم حالا دیگه بهم خیلى نزدیک شدیم وتقریبا توهرچى ازش نظرخواهى مى کردم  وبنظرمیومد خلق وخوى ما هم بهم نزدیکه ...دورى ازش سخت بود برام.چندروزى به عید مونده بود و قراربودکه قم بره بزودى ومن قبلش دلم میخواست ببینمش .بنابراین همونشب تصمیم گرفتم ببینمش ووقتى اجازه خواستم مخالفت کردامااصرارکردم .ولى گفت امشب باخواهرم مى خوام برم قم ولى وقتى به خواهرش زنگ زدم گفت فردا میریم .پس منومیخواست بپیچونه ...بدون اطلاع رفتم وازتوشهرک بهش زنگ زدم وگفتم بیاپایین فقط ببینمت..وقتى اومدپایین چنددقیقه کنارهم نشستیم اما ىهو گفت بریم بالا خونه ..درپوستم نمى گنجیدم انگار.رفتیم وشام درست کردخوردیم..وبعدهم موندم وبرادخترش هم قصه خوندم وخوابش برد..ومن هم تصمیم گرفتم بمونم هرچنداولش مخالف بود اما وقتى رفت برام رختحواب بیاره منهم رفتم بغلش کردم وایشونم انگا رمنتظر بود وبامن همراهى کرد ..واونشب تواغوش کسى خوابیدم که حتى توخواب هم فکرشونمیکردم .البته خواب که نه تاصبح بیداربودیم.صبح زودقبل ازاینکه دخترش بیدارشه ازخونه ش زدم بیرون...وازاونشب کلاشکل رابطه ما عوض شد...
وهمون روزهم باخواهرش رفت قم ومن هم خیلى احساس دلتنگى داشتم .تاروزعیدصبرکردم وشب تحویل سال .تالحظه تحویل سال بیدارموندیم وبعدهم بعنوان اولین نفرعید روتبریک گفتم وچندساعتى خوابیدم والبته فهمیدم که داداش بزرگم ازشهرستان رفته قم..فرداى روزعیدمنهم اماده شدم ورفتم قم  .اولش خونه (ط)رفتم تاببینمش وعیدهم به خودش وخانواده ش تبریک بگم  .رفتم وشام هم خوردم وبعدشام هم رفتم خونه داداشم .داداش بزرگه هم اونجا بود.درطول مسیررفتن بودکه (ط)زنگ زدگفت بتظرمیادبابام به داداشت گفته احمدرومنصرف کنید..ومن بشدت ناراحت بودم گفتم محاله منصرف بشم ووقتى خوته داداشم رفتم اونم گفت که باباى(ط)توضیحاتى درموردکاروشرایط مادى و....خواسته که باید بهش بگى ...فرداش هم بادوتاداداشم رفتیم وبعدازکمى صحبت باباش گفت بریداستخاره کنیداگه خوب بودمن حرفى ندارم...قبلش البته بایدبگم که (ط)گفته بودفقط ازجهت احترام با بابام حرف بزن وگرنه من خودم دراخربه بابام میگم موافقم و...که بعدها کلا حرفشو عوض کرد .چون عشقش کم رنگ شد .چون عاشق نبود ومنوبعنوان ابزارتوزندگیش مى خواست ووقتى نیازاش برطرف شد عشقش هم کمرنگ شدوحرفشوزیرپاگذاشت...بگذریم من تمام ایام عیدروتوقم موندم.تقریباهرروزهمدیگه رومیدیدیم.سینمامى رفتبیم کافى شاپ.ورستوران .وشهربازى ..گاهى تانیمه شب هم بیرون بودیم .چون خواهرش بابچه هاش وبعضى ازاقوام هم بودند شلوغ بودوخوش مى گذشت..شایدازعاشقانه ترین وخاطره انگیزترین روزا.همون چندروزبود.فارغ ازهرقیدوبندى براحتى بامن همه جامى رفت.کنارم مى نشست ومیوه پوست میکند 'مچ مینداختیم....چون بعدها دیگه تکرارنشداین رفتار وحتى ازقبول محبت منهم جلوبقیه خوددارى میکرد.
روزدوازدهم فروردین باهمدیگه برگشتیم تهران وبیرون شام خوردیم وبعدازخریدرفتیم باهم خونه ش.درحالیکه شوهرخواهرش توترمینال منتظرش بودتابرسوندش خونه .
اونشب هم موندم واولین وجدى ترین شبى بود که ما کنارهم بودیم .صبح چون قراربودباخانواده خواهرش سیزده بدربرن من صبح زوداومدم خونه.امابعدازظهرزنگ زدم گفت بیرون نرفتیم ومنهم دوباره برگشتم وباهم  رفتیم بیرون وبعدازشام برگشتیم خونه..کم کم این ارتباط شکل عادى گرفت و تقریبا هفته اى ۴شب روخونه ش مى موندم وانگاریک زندگى زناشویى شردع کرده بودیم ولى پنهانى.ووقتى احساس کردم جداموندن ما سخته وامکان ازدواج رسمى هم فعلا میسرنیست پیشنهاددادم برادورى ازگناه خودمون صیغه شرعى محرمیت رابخونیم.من ازاولش احساس گناه مى کردم وواقعا معذب بودم وابتداقبول نمى کرد برخلاف انتظارم .ولى بعدازمدتى راضى شد اینکاروبکنیم بشرطى که صیغه بصورت دائمى خونده بشه.که بنابدلایل خودش هى عقب مى انداخت .شایدمیترسیدبراش قیدوبندایجادکنه...بهرحال تمام فکرم مشغول (ط)شده بود تقریباهمیشه کنارهم بودیم درواقع هفته اى ۴شب اقلاکنارهم بودیم .وصبح براکارازخونه ش بیرون مى اومدم وتومسیرم دخترشو هم به مدرسه مى بردم .بگونه اى که دخترش هم دیگه بحضورم داشت عادت میکرد..واخرهفته هاهم میبردمشون بیرون .مخصوصادخترش براش رفتن به شهربازى دیگه عادت شده بود..
بیستم فروردین برااستخاره پیش شخص معتمدباباش برگشتم قم وباداداشم رفتیم حضورحجه الاسلام گرامى واستخاره گرفتیم که نتیجه ش خوب بود..ونتیجه روبه باباش اطلاع دادم وباباش هم طبق قرارقبلى گفت من با(ط)حرف مى زنم ونتیجه شواطلاع میدم...
بدینگونه من برگشتم تهران وهمون شب رفتم کنار(ط)واونجابودم که باباش هم زنگ زد ومى خواست با(ط)حرف بزنه اما جواب نداد وگفت امادگى شوالان ندارم وگذشت..ماروزبه روز بیشتربهم عادت مى کردیم وحتى یه شب هم دورى برام سخت بود.من به هربهانه اى براش هدیه اى مى خریدم وبىشتروقتا هم باهم بیرون مى رفتیم ...دست دردست هم بارها وبارهامسیرشهرک روپیاده باهم قدم مى زدیم وچقدزودگذشت ...
بارها وبارهامسیرخیابان تهرانپارس راازفلکه اول تادوم باهم قدم زنان طى کردیم ومغازه هاشوتماشامى کردیم مخصوصا اون مغازه حیوان خانگى فروشى که توش هرموجودى بود ومٽ یه باغ وحش دیدنى بود...
معمولاشام روبیرون میخوردیم وبرمیگشتیم خونه وکنارهم مى خوابیدیم ...
بعضى وقتا هم باماشین داداشم میرفتیم بیرون وتواون مدت خیلى جاهاروگشتیم شابدالعظیم چندباررفتیم ..بى بى شهربانو ودرکه وپارک خزانه و...وحتى گاهى مى رفتیم روى تپه هاى کنارشهرک که بصورت جنگل درخت کارى شده بود واونجاچاى اتیشى وکباب درست مى کردیم وخوش مى گذروندیم
روزاى خوب وخاطره انگیزى بود ..گاهى هم دلخورى پیش مى اومد که زودرفع مى شد.ولى بدترین اون شبى بودکه بخاطریه مسیج که برامن اومد وباعٽ حساسیت (ط)شداون شب خیلى ازم عصبانى شد ودرنهایت هم گوشى موخوردکردم ولى اروم شدامافرداش دوباره بخاطرتکرارپیام عصبانى شد ومنوازخونه ش بیرون کردومنم باناراحتى ازش جداشدم واین جدایى سه روزطول کشید.سه روز وحشتناک ...امابخاطرنزدیکى روززن تصمیم گرفتم باخریدن هدیه اى ازدلش دربیارم ورفتم ویه قطعه طلا کوچولوخریدم ورفتم خونه ش که باتوجه به پشیمونی خودش ازاومدن من استقبال کرد.
وباگرفتن هدیه کلى خوشحال شد.فرداى اونشب هم باخواهرش ودخترخواهرش عاطفه رفتیم پارک جمشیدیه واخرشب برگشتیم ونسبتا خوش گذشت.فرداى اون روزهم خواهرش بابچه هاش ازقم اومدن تهران ومن مجبورشدم چندروزى ازش دوربمونم وواقعا سخت بودبرام وتنهاشبى که خونه ش نبود ماباهم بیرون رفتیم وشب روکنارهم موندیم.ولى انگارتصمیم نداشتن برگردن قم ودرنهایت هم داداشم به زوراوناروبه قم برد واونشب مانفس راحتى کشیدیم امابخاطرتعطیلى مدارس خودش هم مى خواست بره قم واین برام بدترین خبربود..چون داشت این رابطه پنهانى وعاشقانه به انتها ى خودش درتهران مى رسید
ماهرروزصبح عاشقانه باهم خداحافظى میکردیم وازپشت پنجره همدیگه روبدرقه مى کردیم وتحمل دورى یکروزه
  روهم نداشتیم حالابایدبرامدتى نامعلوم ازهم دورمى شدیم
واون روزهم رسید شایددوروزبعدازرفتن خواهرش بود ومابیرون بودیم که خواهرش که تهران بود زنگ زدامروزغروب میره قم و(ط)تصمیم گرفت باهاش بره
روز خیلى تلخى بود وبرگشتیم خونه ومن درحالى که چشمام بارانى بود بایدباهاش خداحافظى مى کردم ...وهیچ چیزى منواروم نمیکردوبه سختى ازشون جداشدم وبرگشتم خونه وغروب هم رفتندقم
وخدامیدونه چقدرسخت بود اون دقایق وشبها وروزا که میدونستم دیگه توجوتهران عشقم نفس نمیکشه..ارتباط تلفنى وپیامکى هم منواروم نمى کردبطوردائم فکرم مشغول (ط)وجاى خالیش بود هرجامى رفتم ردپاشومیدیدم ویادخاطرات ولحظات باهم بودن مى افتادم ..تقریبا دربیشترنقاط ترددمن ماباهم خاطره داشتیم. واین منوبیشتراذیت میکرد..حدوددوسال (ط)درتهران زندگى کرده بود ولى من تاپیداش کردم اون برگشت قم ...اخه چرا?..!!وحتى محیط زندگى خودم هم برام غریبه شده بودبدلیل دورى زیاد وسخت بوددوباره به این تنهایى عادت کنم ..وهمین باعٽ شدبیش ازیه هفته دوام نیاورم ورفتم قم ولى وقتى رسیدم اجازه ندادبرم خونه شون وقرارگذاشت توپارک شب همدیگه روببینم..وگفت حالابابام خوب نیست وشایدبداخلاقى کنه .ومن هم قبول کردم ومجبورشدم شب روبیرون بمونم ورفتم حرم وتاصبح اطراف حرم بودم وصبح قراربودبیادبیرون ولى نیومد وتانزدیک غروب من قدم زدم ولى وقتى دیدم اصلا به حال من وخستگى هام توجه نداره دل به دریازدم وبرخلاف میلش رفتم خونه شون وباباش هم گرچه حالش بدبود ولى برخوردخوبى داشت ومنهم یه سرم گرفتم ووصل کردم بهشون چون حس کردم مسموم شده وکمى حالشوبهترکردوهمین باعٽ خوشحالى(ط)هم شد..بعدازخوردن شام خونه شون روبقصدخونه داداشم ترک کردم که دم درخواهرشودیدم که تازه ازتهران رسیدومنوهم رسوندتاخونه داداشم وتوخونه شون کلاحواسم پیش (ط)بود ودرحالى که بظاهربه حرفاشون گوش مى دادم مشغول اس دادن بهم بودیم ..تااذان صبح بیداربودیم وتازه خوابیده بودم که (ط)زنگ زد وگفت حال باباش بدشده وبا خواهرش رفتن بیمارستان وگفت منم برم ..رفتم واوناهم تازه رسیدن ودرنهایت این شدکه بسترى شدومن تانصف شب موندم وبعدش خواهرش اومدوگفت من برم..که یهو بفکرم رسیدبرم کنار(ط)ووقتى خودش هم موافقت کرد رفتم خونه شون که فقط مادرش بودکه توحیاط خواب بود وبدلیل سنگینى گوشاش متوجه اومدنم نشد وماهم اروم رفتیم توزیرزمین ودرفضاى تاریک اونجاتانزدیک صبح موندم وشبى خاطره انگیزکنارهم رقم زدیم ..ونزدیک صبح زدم بیرون ورفتم نزدیک حرم وازشدت خستگى وبى خوابى دوروزه روى اولین نیمکت فلزى ایستگاه اتوبوس خوابم برد..ساعت ده صبح بیدارشدم ورفتم خونه داداشم وبدلیل مریضى باباش ده روز قم موندم واغلب شبها بیمارستان بودم وبعضى شباهم باهم بیرون مى رفتیم وبعضى روزاهم باهم دنبال خونه برا(ط)بودیم..درنهایت یه خونه پیداکردیم وقرارشدباباش براش بخره..ومنم چون دوست داشتم براحتى باهم درارتباط باشیم وخیلى زودهم بهم برسیم براخونه تلاش زیادى کردمدرنهایت بعدازخوب شدن حال باباش وپیداشدن خونه به اتفاق هم برگشتیم تهران چون قراربودتاچندروزاینده خونه شوتوتهران تحویل بده وخالى کنه..برگشتیم وسرراه باهم رفتیم خونه داداشم (ح)که ابجى وداداشم(ع)هم اونجا بودواخرشب هم رفتیم خونه ش وشب بعدشم رفتیم خونه خواهرم ..البته طبق معمول فقط خونواده من اونم فقط کسایى که تهران بودن ازرابطه ماخبرداشتن وازخانواده خودش فقط خواهرش که تهران بودخبرداشت وهمین باعٽ شدبااصرارمن خونه برادروخواهرم بیادچون مى ترسیدخبربه قم برسه ولى من خیالشوراحت کردم که کسى خبرنخواهدداد..ولى غافل ازاینکه پسرداداشم بصورت پیامک خبروبگوش دخترعموش توقم رسونده بود وماخبرنداشتیم...شب برگشتیم خونه وقراربود خونه روفرداخالى کنیم وفرداش بودکه خواهربزرگ (ط)که خیلى هم متعصب هست به(ط)زنگ زدوازش گله کرد که چرا با هم درحالیکه هنوزمحرم نشدید خونه فامیل رفتیدواونم مى ترسیدبگوش باباش برسه.وخلاصه این اخبارناگوارشیرینى اخرین ساعات کنارهم بودن درتهران روبکام ماتلخ کرد ...مخصوصا(ط)گریه مى کردومى ترسیدباباش بفهمه ....درنهایت خونه روخالى کردیم ووسایل روبردیم خونه داداشم تاتوقم خونه ش اماده بشه..نصف شب بالاخره باکمک خونوادم وسایل روخالى کردیم وبدلیل نداشتن جاى براموندن قراربود شب خونه داداشم بریم که بدلیل لورفتن اتفاقات شب گذشته ازرفتن امتناع کرداونم درحالیکه شام اماده کرده بودن ومنم درعین خستگى زیادمجبوربودم کنارش بمونم واونشب تاصبح ماتوى ترمینال منتظرموندیم تاصبح بشه وبره قم چون نمى خواست بدموقع بره خونه باباش توقم ..شب خیلى سختى گذروندیم چون دخترش هم همراهمون بود ومجبورشدرونیمکت سنکى بخوابه تاصبح ...فرداش هم تاعصرکنارهم موندیم وعصربودکه اونارفتن قم ومنم رفتم خونه...بعدهم یه باردیگه بخاطرکاربانکى اومدتهران وشب روبرگشت وبعدازخریدخونه برایه باردیگه هم اومدوماوسایل رومنتقل کردیم قم وبردیم خونه خودش ومن همون شب برااولین بارتوخونه جدیدموندم واونم باخواهربزرگش رفت خونه باباش وفرداش هم اومدوماکمى ازوسایل روچیدیم وچندساعتى توخونه جدیدباهم تنهابودیم وغروب هم رفت خونه باباش ومنم برگشتم تهران وفرداش هم عازم شهرستان شدم تاتوعروسى دخترداداشم شرکت کنم ودرنهایت اخرین برگهاى فصل حضوردرتهران به انتهارسید..
درگذشته هرگاه شهرستان مى رفتم بدلیل دیدن فامیل ودیدوبازدیدومیهمونى بمن خوش مى گذشت ولى اینبارگرچه بعدسالها به شهرستان رفته بودم اصلا خوش نمى گذشت .هرچندعروسى هم بود ومن دوستان قدیمى روهم میدیدم...جاى خالى (ط)منواذیت مى کردوتحمل دورى سخت بود ومن بطورمرتب باهاش درارتباط بودم وبالاخره هم بعد ازحدوددوهفته دورى برگشتم وقبل ازرسیدن به تهران توقم پیاده شدم وصبح زود هم طبق قرارقبلى رفتم خونه ش واونم ازخونه باباش اومد وهمدیگه رودیدیم و...
دست به وسائل خونه نزده بود وهیچکدومو نچیده بودواینم زحمتش افتادرودوش خودم..موندم وهمه ایراداى خونه رورفع کردم.وباشروع ماه رمضون برگشتم تهران ولى یه هفته بعدبه بهونه تولددخترش برگشتم ولى اینبارخودش خونه نموند ومن تنها شب روموندم چون مى گفت خونه خواهرش افطاروشام دعوت هستن ومنهم موندم چون فرداش قراربودبریم تهران ومدارک تحصیلى دخترشوبراٽبت نام توقم بگیریم ...شب تنهابودم حوصله م سررفت ودنبال دفتراى یادداشت خودم بودم که سررسیدقدیمى روپیداکردم که توش ازمردى نوشته بودبه اسم محمد ومربوط به سالهاقبل بود .همون سالى که من توتهران توعشق به اون مى سوختم اون براخودش عشق جدیدى داشته....نوشته هاش طورى بودکه واقعا برام عجیب بود ..خیلى ناراحت شدم وداغون وحتى بگریه افتادم...بماندشب بدى گذروندم وتاصبح سیگارکشیدم چون حسى شبیه خیانت ازطرفش داشتم ..ودلیلش هم این بودکه چرابعدازدواج وحتى هنوزحالا هم این نوشته هاروحفظ کرده....لابدهنوزبه اون مردفکرمیکنه?!!!
فرداش که اومدجوابش این بود که وقتى ازتوناامیدشدم بااین اقااشناشدم وفقط بعنوان یادگارى نگهش داشتم .امامن چون خیلى دوسش داشتم انگاربه این نوشته هاهم حسودى میکردم.واین بخاطرعشق زیادم بود که اون درک نمى کرد ..باحال بدبطرف تهران راه افتادیم ورفتیم شهرک ومدارک روگرفتیم وبرا زنده کردن خاطرات یه سررفتیم بالاى تپه وبعدهم برگشتیم وبعدازخریدیه جوجه اردک (ط)راهى قم شدومنم رفتم خونه ویه هفته نشده خودم هم رفتم قم واینباربهش گفتم توى خونه جدیدمن بایدرفت وامدم زیادباشه تاهمسایه هامتوجه مطلقه بودنت نشوند ولى برخلاف انتظارمخالفت کرد وگفت نبایدزیادبیاى وگفتم پس مامانتوبیارکه بازم قبول نکرد ودراخرگفتم یاقیدمنوبزن یا ....گفت قیدتومیزنم برام خیلى عجیب بودودرعین ناراحتى گفتم ولى من نمى تونم قیدتوبزنم ..اونشب شب بدى شدودراخرهم گفت باشه هردوهفته یکباربیا ولى من گفتم این دورى باعٽ بى مهرى میشه وبمروربه ندیدن هم عادت مى کنیم ولى اصلانفهمیدحرفمو ..درکل ازروزى که قم اومده بودرفتارش داشت عوض مى شدوروبسردى مى رفت ودیگه اس نمى دادوزنگ نمى زد..ودورى زیادهم میتونست این عشق روسردکنه .ولى بناچارقبول کردم وبخاطرهمین دوهفته نرفتم وتقریبااخرماه رمضون بود که رفتم وچون قراربودعیدفطرشهرستان برم ازم دلخوربودکه چرااینقدمیرى شهرستان?!!
دلخوریش برام عجیب بود چطورکسى که اجازه نمى داد تندتند ببینمش ازرفتن من به شهرستان براده روزدلخوربود چه فرقى مى کرد تهران باشم یاشهرستان ...!!
که البته بعدافهمیدم که مى ترسید توشهرستان دلم جایى بندبشه .اون عشق منودست کم گرفته بود.ومنم ناچاربودم برم وگرنه طاقت دورى نداشتم .براى اخرین بارتوماه مبارک کنارهم بودیم .دوشب موندم وشب اخرى هم بازبه ناراحتى کشید اونم بخاطراینکه جلوى من دوباره ازاحترام به خانوا ده شوهرسابقش گفت ولى من تحمل نداشتم ....شبى بدى شد ولى فرداش عذرخواهى کردم وبرگشتم تهران وروزعیدفطررفتم دیدمش وظهرهمون روز هم عازم شهرستان شدم..وفرداشب توعروسى برادرخونده م شرکت کردم واخرشب هم باخواهروبرادرام رفتیم روستا ..چندروزى موندم واونجا هم چندبارحرفمون پیش اومد ولى انگارکسى خوشبین نبود همه مى گفتن که (ط) منو سرمى دونه ودنبال ازدواج نیست ولى من قبول نمى کردم ..چون عاشقش بودم..اونجا من مریض شدم وبهش گفتم واونم گفت کاش بودم بهت مى رسیدم واین حرفا منودلگرم مى کرد.ولى دروغ مى گفت ..چون بعدش درحالیکه مى دونس مریضم حتى حالم رونپرسید ...بعدیه هفته زنگ زدبادلخورى که چراحالشونمى پرسمدلم تنگ بود ازدوریش وباشنیدن صداش به گریه افتادم وتمام دلخوریم هم فراموش شد واما گفتم که چقدردلم مى خواست بایه اس مى پرسىیدى حالمو ..امااون بازم براچیزدیگه اى زنگ زده بود .اولادلخوربودکه چرازنگ نمى زنم .ٽانیا توخونه شون حرف ازاین شده بود که من توشهرستان دارم ازدواج مى کنم ..واونم ترسیده بودوزنگ زده بودوجالبه که شبش دوباره زنگ زدوگفت اینبارکه اومدى شناسنامه توبیاربیریم عقدکنیم حتى اگه بابام راضى نباشه ...این حرفش عجیب بود وخوشحالم کرد..دوروزبعدهم رفتم کمى 
 عناب تازه وزرشک تازه وچندتا خربزه چیدم تاسوغاتى براش ببرم  درحالیکه خیلى برام سخت بود اما براخوشحالیش هرکارى مى کردمباشوق زیاد اومدم تهران وزنگ زدم که من دارم میام قم وکلى باردارم حتماخونه باشى ..امابرخلاف تصورم که فکرمى کردم خوشحال بشه گفت نمیشه وبعدا اما چون سوغاتى هام خراب مى شد اصرارکردم وبابى میلى پذیرفت ورفتم دم غروب بازحمت زیادرسیدم دم خونه وباتاخیراومد.حالم هنوزخوب نشده بودکمى تب داشتم ونیازبه استراحت.ودیدنش هم منوخوشحال کرده بود وبعدازدیدن من قرارشدشب روبمونه چون فهمیدتب دارم ..اما یه دفعه گفت مى خوام برم.منم باحال خراب وتبدارشب روبیرون موندم وغروب فرداش رفتم خونه باباش وسوغاتی شودادم واخرشب هم خداحافظى کردم وبرگشتم تهران .درحالیکه بشدت ناراحت بودم ....مگه میشه اینقدسنگدل بود ونامرد..اخرتابستون بود ورفتم قم وخونه باباش بود دیدمش وخداحافظى کردم ولى گفت بمون فرداباهم بریم تهران .طبق معمول پذیرفتم وشب روبازم بیرون موندم اونم درحالیکه خونه ش خالى بود ..موندم ولى فرداش گفت برو من بادخترخواهرم میخوام برم ..واى خدایا چرااینقدرنامردشده این.چرااینقدر..بازم بادلخورى برگشتم وفرداش اس دادتهرانم ومیخوام برم شمال باخواهرم وتوهم اگه میتونى بیا ومن که دلخوربودم هم ازبى خبرمسافرت رفتنش وهم ازقبل اصلاحوصله رفتن نداشتم واونم به شمال رفت ومن باحال خراب تهران موندم ولى بازم بطوردائم بهش اس مى دادمبعدچندروزهم اس دادبرگشتم ودارم قم میرم وبعدش منکه بشدت دلم تنگ شده بود گفتم دوس دارى پیشت بیام گفت ارى وهمین باعٽ شدهمه دلخورى فراموشم بشه وبسرعت اماده شدم واخرشب هم رسیدم خونه ش قبلش هم توقم پیتزا خریدم براشام ورفتم پیشش وانگاراونشب همه چى ازاول شروع شده بود..دوباره باهم حرفاى خوب مى زدیم وروزبعد تاشب موندم وفرداش هم اول مهربود وقراربود که باهم صبح دخترشوببریم تامدرسه جدیدش بدرقه ش کنیم..اما غروب اخرین شب شهریوربود وباباش زنگ زدکه بیا خونه وکلیدخونه توهم بده به میهموناى من تاچندروزى اونجابمونند .انگاراب سردى بودبرپیکره هردومان .
 بالاجباروباحال خراب اونجاروترک کردم وبرگشتم تهران

ادامه درداستان ۲...
درباره من
اینجا حیاط خلوت منه
اینجا تنها جاییست که حرفهای دلم را بنویسم..
اینجا حیاط خلوت مردیست که میتونه نگفته هاشو بنوعی بیان کنه ،شایدروزی برسه بدست کسانیکه نتونستم حرفهاموبشون بگم...
همه این نوشته ها حرفهای دل منه...
حرفهای دل یه مردتنها
نویسندگان
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);