تبلیغات
عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد - عشق پوشالی 3(داستان واقعی)

عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد

عکس نوشته هاى زیبا همراه اهنگ غمگین دروبلاگى متنوع



سال 92کلاشروع خوبی نبود براگرمادادن بهاین رابطه وحتی این مسافرت هم کمکی نکرد .وانگار بدترهم شد ..بنا به شرایط کاری من یه ماهی نتونستم برم قم ولی داداشم که رفته بود میگفت (ط) اصلا منوتحویل نگرفت وانگاردلخورهم بود .باتوجه به مسافرتی که باهاش داشتم توقعم این بود که رفتار بهتری میداشت..بگونه ای که بقیه هم متوجه این سردی رفتارش شدند وبعدهم بدون خداحافظی رفت..داداشم کاملا درتعجب بود که مگه چه کوتاهی کرده که شایسته این رفتار بوده...والبته منم متعجب شدم چون قبل این مسافرت داداشم برا(ط) بهترین  بود والگوی رفتاری براش بود...وقتی اینوبه (ط) گفتم متوجه شدم اونم همین برداشت روداره وعنوان کردداداشم باهاش سردبرخوردکرده .سعی کردم این برداشت روازذهنش دورکنم ولی موفق نشدم ...نه به گذشته که اونطورتعریفشومیکرد ونه حالاکه  ازش دلخوربود ..خیلی زود روادماقضاوت میکرد...اون ازمنم حتی دلخوربود.واین دلخوریها روبه خواهرش هم منتقل کرده بود وگفته بود میخوام تمومش کنم..خواهرش هم زنگ زد وگفت چی شده ؟ گفتم نمیدونم .گفت (ط) ازرفتارت توشمال خوشش نیومده...وقتی باخودش حرف زدم دیدم کاملا دلش پره ازم وقتی باهاش حرف زدم کمی اروم شد...اماروزتولدم رسیدو دیگهتبریک خالی هم نگفت ..ولی من دوسش داشتم..چندروز بعد هم برادرش وخواهرش بابچه هاش به دعوت داداشم براتولدپسرش اومدن تهران ولی(ط) نیومد...چندروزبعدمن رفتم قم وبه مناسبت روز زن براش هدیه خریدم و...ورفتم کنارش ..من واقعاخسته شده بودم ازرفتارای
عجیبش .خیلی دلم براخودم میسوخت ..اون سال اتفاقا خواهرم وبرادرکوچیکم  برام تولدگرفتن وکاملا غافلگیرم
کردن اما ازکسی که انتظارداشتم یه تبریک خالی هم نگرفتم ..کینه تمام وجودشو پرکرده بود ..وخیلی زودباافرادخانواده من هم
به مشکل خورده بود..درحالیکه من بی احترامی ازجانبشون نسبت
به (ط) ندیدم .واقعا سنگدل بود ساعتها منو بیرون ازخونه نگه
میداشت وعین خیالش نبود
اما تحمل میکردم چون فکرمیکردم دلایل خودشوداره ..من حتی این مسافرت روبرخلاف میلم فقط بخاطر درخواست اون رفتم ولی اون اصلا حضورمنوندید ...بماند... من سعی نکردم تلافی کنم ورفتم ودراولین برخورد به لباسم گیرداد.نمیدونم شاید دلیلش این بود که لباسم هدیه تولد بود و...شایدم حق بااون بود .اما بازخودش دوست داشت اون لباس روبپوشه ..لباسی که ترکیب سوییشرت باتی شرت بود.ومنم دادم بهش وقتی خوشش اومدهرچندکادوی کسی بود... وباهم رفتیم وکادوی روززن روبراش خریدم ..وچندروزی موندم .موندنی که شب اخر به بحث کشیده شد .مرتب به اعضای خانواده توهین میکرد ومن میگفتم اینکاردرست نیس .اوناتورودوس دارن وهیچوقت پشت سرت بدی ازت نگفتن .اما بازم انگاریه کینه قدیمی تودلش بود ونمی تونست ازش رهاشه .وهمین باعث دلخوری شدبادلخوری برگشتم البته قبلش یه تابلو خریدم وبهمین مناسبت بردم به مادرش دادم ویه سری ازکادوهای (ط) روهم بردم واونجا بهش دادم سرخاک باباش هم رفتیم واخرشب هم رفتم خونه داداشم وفرداش برگشتم..وبیست روزبعد دوباره روز مردبود .بازم یه تبریک خالی هم حتی دریافت نکردم ویادمه خودم این روز روبهش تبریک گفتم تاشاید کمی خجالت بکشه اما ...همون روزاخواهرکوچیکم گفت (ط) بمن گفته برم پیشش وگفته باتوبرم وگفت میای بریم ؟ گفتم اری بریم این اتفاق کم می افتاد که اون ازم بخوادبرم پیشش وهمیشه خودم بودم که میرفتم..باهم رفتیم ولباسی که بمناسبت روزمرد برام خریده بودعوضش کردیم وبعدازظهر حرکت کردیم بسمت قم..وهمراهمون نوشیدنی هم بردیم ..شب رسیدیم ..برخلاف قبل اینباربه احترام خواهرم شام درست کرده بود .اتفاقی که خیلی کم میفتادو....اینباررفتارش خوب بود ومعمولا جلوی بقیه همینطوربود.جلوی خانواده م رفتارش خوب بود وپشت سرشون کلی توهین میکرد ولی جالبش این بودکه جلوی خواهرم ازم دوری نمیکرد وراحت بود..بعدازشام هم سرونوشیدنی بود ....اونشب تانزدیک صبح نخوابیدیم چون حالش خوب نبود..روزبعدهم رفتیم بیرون وناهاربیرون درست کردیم وغروب هم برگشتیم ..وبخاطر دلقک بازی های خواهرم کلی خندیدیم ...روزدوم خونه موندیم وخونه ناهاردرست کردیم ولی سرظهربودکه داداش(ط) اس داد که اگه خونه ای بیام پیشت ..وطبق معمول ازداشتن میهمان حرفی نزد وماناچارشدیم ازخونه بریم بیرون وتانزدیک غروب بیرون بمونیم .تابالاخره داداشش بره ..اینکارش خیلی بدبود اما بازم گذشت ..غروب ماعازم تهران شدیم وماروتا نزدیک عوارضی رسوند ولی خواهرم گفت اگه میخوای توبمون خودم میرم وانگار(ط) هم اینومیخواست ..باخریدن سوغاتی خواهرم سواراتوبوس شدورفت ومنم برگشتم .اما بمحض اینکه تنهاشدیم حس کردم دیگه مث قبل نیست وفهمیدم این تغییررفتاربخاطر حسودی درخرید سوغاتی برا خواهرم بوده...اخلاق بدی که قبلن هم ازش دیده بودم واین بداخلاقی روادامه داد واصلانتونستم ارومش کنم واونشب خیلی بدگذشت .من معمولا وقتی این رفتاروازش میدیدم خیلی اذیت میشدم .ونمیدونستم چکارکنم چون کوتاه نمیومدومنم هنوز به حساسیت هاش اشنا نبودم..اون تودلش منومجرم میکرد..محکوم  میکردوحکموصادرمیکردبدون اینکه خبرداشته باشم. واونم به من فرصت
نمیداد تااقلن بمرور واقف بشم واینجوروقتا اصلا منونمیدیدوبادخترش سرگرم میشد ومنم هم فرداش بادلخوری برگشتم تهران... البته همیشه موقع برگشت من دلش میگرفت وسعی میکردبه بهانه ای عقب بندازه ..شایداینکارش بخاطروابستگی بود .چون اگه ازروی عشق بود وقتی ازش دوربودم بایددلتنگ میشد ونشون میداد..اما من درعین دلخوری به محض دورشدن ازش دلم براش تنگ میشد.
ومعمولا بخاطرهمین مسایل  هم کمتردست ودلم به کارمیرفت.یادم نیست چقدرطول کشیدتادوباره پیشش برم اما تمام دلخوری ها ودلتنگی هامو توی یه دفترچه براش نوشتم .ازشب بیداری ها وعشق ودلتنگی ...نوشتم.. کاری که قبلاهم بارها کرده بودم وفکرمیکردم اینطوری شاید نتیجه بگیرم وگوشه کوچکی ازعشقم روبراش روی کاغذمی میاوردم وبارها ازش خواستم اونم حرفاشوودلخوری هاشو برام بنویسه تابدونم براش مهمه ..امادریغ از حتی یه خط ..خب باید دل بخواد ...یه دفترچه پرشدازدلنوشته هام ورفتم قم اما هرچقدربهش اس دادم وزنگ زد م توجهی نکرد ..تاسرشب که بالاخره جواب دادوگفت من پیاماتوندیدم وبالاخره اومد توپارک نزدیک مدرسه دخترش ..ومنم دفتروبا چیزایی که براش خریده بودم بهش دادم ..گفت بریم شام بیرون .اما من میلی نداشتم ..دیگه حرفی ازرفتن به خونه نزد ومنم گفتم تاحرم منوبرسون وفرداهم این دفترچه روپسم بده .گفت مگه شب می مونی ؟ گفتم اری ..ولی بدون توجه گذاشت ورفت ومنم ازسنگدلیش واقعا شوکه بودم ..زنگ زدم ودوساعتی بادخترخواهرش درددل کردم واونم تعجب کرد که چطور ی شب روبیرون موندمودرواقع چکیده ی حرفاش این بودکه شما بهتره ازهم جداشین ...تمام شبو راه رفتم وصبح رفتم توپارک ودوساعتی خوابیدم ..وظهراس داد که برم خونه ‌...منم رفتم ویه دوش گرفتم ولباسمو که خاکی شده بود شستم وبعدازظهرهم دخترخواهرش اومداونجا وما بهش از اختلافات مون گفتیم تامثلا کمکمون کنه ..اونم فقط شنونده بود وهیچ کمکی نکرد ورفت ...اما من شب روموندم وسعی کردیم این اختلافات روفراموش کنیم ..فرداش اون رفت یه سر به مادرش بزنه ومنم رفتم بیرون وشب که برگشت بازمث قبل نبود .نمیدونم پشت سرم چه اتفاقی می افتاد ..جوریکه حتی شام هم نخورد ..سعی میکردم دیگه وقتی ناراحته وغر میزنه دلخورنشم...امامگه میشد ..من دوسش داشتم ودلم نمیخواست چیزی بین ما باشه ..سعی میکردم ازانچه باعث حساسیت میشه دوری کنم..گاهی اخرشب باهم میرفتیم جمکران وحرم ویاخیابانگردی وباهم حرف میزدیم ..ازگذشته می گفتیم تابیادبیاریم ازکجابه اینجارسیدیم...خدایا چه روزایی روگذروندیم. دیگه فاصله دیدارمون گاهی ازیه ماه هم میگذشت ولی دوباره که رفتم براتولد دخترش بود اوایل مردادماه 92یه گنجشک جوجه روکه ازتولونش افتاده بود توی جوب نجاتش دادم وچندروزی توخونه بهش رسیدم ووقتی به (ط) گفتم گفت من نگهش میدارم .چون دخترم دوس داره.اخه چندتاپرنده همیشه داشت .هرچندبنظرم خوب نمیرسید بهشون وبارهاقفس 
خالی ازغذاواب شون رودیده بودم.. ..اما بردمش قم وسرکوچه دخترشو دیدم وچقدکیف کردبادیدن گنجشک..اما دم درفهمیدم دوست (ط) خونه شه وبرگشتم تا غروب منتظرشدم ..ماه رمضون بود ومنم حسابی تشنه م بود..دم اذان هم یه کیک باچندتا هدیه خریدم ورفتم ولی قبلش به (ط) زنگ زدم دروخودت بازکن تا دخترت کیک رونبینه وشب سورپرایز بشه .امابرخلاف تصورم دخترش درو واکردوتمام برنامه موخراب کرد وکاملا متعجبم کرد..وچون سرش غرزدم چرادروخودت وانکردی . ازم ناراحت شد ..اخه نمیدونم چراباید وقتی انتظار چیزدیگه ای دارم برخلافش اتفاق بیفته..قطعادلیلش چیزدیگه ای بود ونمیخواست بامن همکاری کنه. وبایدکوتاه میومدنم.بازم  باهم رفتیم
ازبیرون افطاری اش گرفتیم ووقتیکه یه شماره ناشناس هم به گوشیش زنگ زد جواب سربالا داد وانگارمن مزاحم شده بودم...خدایا چرانمیفمهه که هرمردی به این چیزا حساسه..بازم کوتاه اومدم چون بهش اعتمادداشتم .چون نمیخواستم اونشبو خراب کنم .بعدافطارهم بساط تولدروپهن کردم ودرحالیکه دخترش خوشحال بود خودش اصلا توجه نکرد وگفت خودم بعدابراش تولدمیگیرم..چرااینقدسنگدل بایدباشه من ازراه دوراومدم وباامیدخوشحال کردن وداشتن شب خوب واون باغرورش همه روزیرپاگذاشت..بعدهم نشست پای فیلم دیدن واصلا به حضورمن اهمیت نداد...نتونستم تحمل کنم وگفتم حالاکه اینقدبرات سخته من میرم وهمونشب باحال بدی دوباره برگشتم....
من هیچگاه غرورموجلوکسی زیرپانذاشتم واشکامو نذاشتم کسی ببینه ..مگه توتنهایی خودم .امابارها جلوی (ط) اینکارو کردم چون دست خودم نبود وانگارچشمام ازقلبم دستورمیگرفتن ...تاعشق وعلاقه مو به رخ بکشند .چیزی که شایدبایدبرعکس میبود .اماازدل سنگی اون جزغرورو قساوت چیزی درنمی اومد ..وجالبترش اینه که اشکهای منم به اشک تمساح تشبیه کرد ....خیلی راحت دل می شکوند .واین نشون میداد عشق من یکطرفه ست .بقول خودش که گاهی میگفت فقط بحضور یه حامی نیازداشت .وعشق وعلاقه جایی دراین رابطه نداشت.وکاش ایناروروزای اول میگفت .اماحس کردم دیگه احساس نیاز به کسی مث روزای اول نداره و اظهارعلاقه ش توروزای اول هم ازروی نیازبوده.. دوباره کمترازبیست روزدیگه برگشتم ویه شب کنارش موندم وبعدش براعروسی داداشم عازم شهرستان شدم وبعدچندروزبرگشتم ویادمه بهش اس دادم سوغاتی چی میخوای که حتی جواب هم نداد.امادرعین حال یه چیزایی براش خریدم..دوس نداشتم مث خودش باشم..موقع برگشت هم فهمیدم بامادرش رفته مشهد..اخرتابستون بودکه یهوخبرداددوس دارم بریم شمال ..ومنم قبلا بهش پیشنهادداده بودم ولی قبول نکرده بود ولی حالا خودش پیشنهادداد .دلم میخواست حالا من نازمیکردم وقبول نمی کردم اما دلم نیومد.رفتم وحتی سوغاتی شهرستانشو هم براش بردم .وبعدش هم سه روزمونده به مهرماه عازم شمال شدیم..اما چیزی که عجیب بود عدم تمایل دخترش بود .جوریکه اخرشم بابی میلی اومد .درحالیکه فکرمیکردم بیشتر بخاطراون میریم...شبانه اومدیم تهران ووسایل وچادر وبرداشتیم وتومسیر به شهرک محل زندگیش توتهران هم یه سری زدیم تا تجدیدخاطره بکنیم ...توتهران اخه روزای خوبی داشتیم...راه افتادیم وبااصرار(ط) شب رووسط راه خوابیدیم وصبح راه افتادیم وصبحونه رورفتیم لب دریا...بعدهم تنی به اب زدم ولی دخترش اصلا توجهی نداشت ومث قبل میلی به دریا نداشت ...خودشم به زور چندقدمی بردم تواب که گوشی ش خیس شد واعصابش بدترخورد شد ومنم پشیمون ..مجبورشدم گوشی خودمو بهش بدم ..بعدهم یه سوئیت گرفتیم وجابجاشدیم وبراناهار رفتیم بیرون وتاغروب هم بیرون موندیم وبعدازکمی خرید برگشتیم سوئیت ..فرداش موقع صبحونه باگذاشتن یه لیوان چای رومیز شیشه ای یهو شیشه ازوسط شکست وحالمونو گرفت .اماچون حس میکردیم قبلا شکسته بوده به صاحبخونه نگفتیم ورفتیم اما بیرون که بودیم طرف زنگ زد وماهم چون وجدانمون ناراحت بود بهش گفتیم اگه واقعا کارمابوده شماره بده هزینه شوبهت بدیم که البته هیچوقت نخواست..ناهاربیرون توی جنگل خودمون جوجه درست کردیم وبعدشم تاغروب توی جنگل چرخیدیم وشب هم یه جای عجیب خونه گرفتیم...فرداش هم رفتیم بنزین بزنیم که کارت سوخت پیدانشد و(ط) فکرکردمن برش داشتم براهمین کلی توهین بارم کرد..اصلابرام عجیب بود اخه روچه حسابی همچین فکری کرد ؟ واین منوخیلی اذیت کرد..کمی که گشت توکیف خودش پیداش کرد وحتی یه عذرخواهی ساده هم نکرد...امامن تقریبا میدونستم وازکنارش گذشتم ..یه سری هم به بابلسرجاییکه عیداومده بودیم هم رفتیم..ولی چون فکرمیکردشایداشنایی ماروببینه نموندیم وتصمیم به برگشت گرفتیم.تویه رستوران ناهارخوردیم وبعدازخرید سوغاتی بطرف تهران حرکت کردیم..اما چون وقت داشتیم به طرف یه امامزاده تودل کوه رفتیم...امامزاده ای که بایه شیب تند روی کوه قرارداشت وتقریبا شلوغ بود...بعدازنمازوزیارت اونجاچای درست کردیم وساعتی موندیم ونزدیک غروب برگشتیم وعازم تهران شدیم..وتاتهران صدای اهنگ بود وایرادگیری گاه گاه (ط) ازرانندگی من..وبعدهم خوابیدنشون وسکوت..توی این مسافرت دخترش اصلا توی اب نرفت برخلاف سال قبل وفقط حرف ازبرگشتن سریع به خونه میزد..... توتهران وسایل خودمو گذاشتم وعازم قم شدیم ونصف شب قم بودیم وبلافاصله خوابیدیم ویکی دوشبی موندم وبرگشتم... اخرمهرماه بود واوایل محرم وداداشم باخانواده ش هم عازم شهرستان بودکه بمن گفت که کنارپسرش تواین سفرباشم ومنم بناچارپذیرفتم و قبلش تصمیم گرفتم برم قم .. توی قم وقتی ازرفتنم (ط) باخبرشد شروع کردبه غرزدن واظهارناراحتی ..ولی من گفتم خب توهم بیابریم ولی قبول نکرد وگفت توهم نرو .تصمیم گرفتم نرم ولی وقتی پسرداداشم زنگ زد که من بخاطرتوراه افتادم مجبورشدم برم ولی این (ط) روناراحت کرد که توچرا ازخودت اراده نداری وگوش بحرف خانواده ای ؟وخلاصه تیکه پشت تیکه..ولی من فقط سکوت کردم تاباعث ناراحتی نشم...بنابراین بعدازدوشب عزاداری توقم درکنار(ط)ودخترش ششم محرم برگشتم تهران وهمونشب باپسرای داداشم وخواهرام ودامادمون وبچه هاش بادوتا ماشین عازم شهرستان شدیم..داداشم هم رفته بودقم تاباداداشم ودخترخواهر(ط) ازیه جاده دیگه به مابپیونده...بنابراین صبح روزبعد توی طبس بهم رسیدیم وبعدسلام علیک راه افتادیم ... توشهرستان به گوشی (ط) اس دادم که تونیومدی ولی(دخترخواهرت بابچه ش ) اومد.کاش میومدی ...که بعدازساعتی زنگ زدومن فکرکردم میخوادحالموبپرسه..که یهوباتوپ پرزدتوبرجک من...انگارازاینکه دخترخواهرش بامااومده بود شاکی بودولی اینوبهونه کردکه دخترم ناراحت شده ..چراگفتی (ف) بادخترش اومده؟ میگفت کسی بما نگفت ...درحالیکه خودم بارها بهش گفتم بیابریم...باتلفنش حسابی حالموگرفت ومنم فقط سکوت کردم .چون شوکه شدم وانتظار این برخوردرونداشتم...بعدازروزعاشورا برگشتیم تهران..ولی من باداداشم اومدم وپسرش باداداش بزرگم رفتن تا اونو به قم برسونه...ومن بخاطرکمک راننده تومسیرطولانی تاتهران باداداشم اومدم ...شب راه افتادیم وصبح زود هم تهران رسیدیم .تاظهرخوابیدیم وبعدازظهرهم اومدم خونه..یکی دوروزبعدهم رفتم قم وشب قم بودم ولی هرچی زنگ زدم واس دادم جوابمو نداد اما چون سوغاتی ها وگوشیش وکمی گوشت باهام بودمجبورشدم خونه مادرش برم ...فرداش مادرش بهش  زنگ زد وافتخاراومدن روداد ..من سوغاتی هاشودادم وگوشیشو وبعدهم رفتیم سرخاک باباش ..شب روهم رفتم خونه داداشم ...که اونم بامن اومد واخرشب رفت خونه ش ...فرداش باداداشم خداحافظی کردم ورفتم دم خونه ش اما اصلا جواب نداد ومنم رفتم حرم که ازاونجا برم تهران .اونجابودم که جواب داد وگفت من متوجه نشدم.منم پذیرفتم وبرگشتم .برگشتم چون هنوزم یه رشته ای منوبطرفش میکشید .هرچندکه اون اذیت میکرد..انگارمامورعذاب من شده بود ...اصلا نمیخواستم بپذیرم که شایداون نمیخوادمنوببینه ..البته بارها اینوبهش گفتم ولی هیچگاه بزبون نیاورد وحتی منومقصر این رفتارمیدونست.ومنم درعین حال که بارها کم اوردم اما نمیخواستم بدست خودم این رشته روپاره کنم ..البته نمیتونستم حتی اگه میخواستم..برگشتم ووقتی گفتم صبح بایدبرم بدترعصبی شدوعنوان کرد من اونولایق نمیدونم که بیشتر بمونم..ولی من گفتم الان چندروزه من قم موندم تا بتونم الان ببینمت .چون شب اول هرچی بهت زنگ زدم و..جواب ندادی ..وبعدش همه فهمیدن من قم هستم وباید به همه سرمیزدم واینجوری دیگه وقتم تموم شد..خلاصه اولش بدبرخوردکرد وبعدش کمی پشیمون شد و...صبح روزبعد برگشتم تهران..توتهران ...چندروزی گذشته بودکه خواهرم پیام داد بامادرزن جدیدبرادرم رفتن قم وناهارم خونه (ط) هستندو شب باهم میان تهران.
من دلم میخواست این خبرو خود(ط) بمن بده ولی متاسفانه اصلا هیچی نگفت ...خیلی دلخورشدم ولی بازم بی خیال شدم .تهران که رسیده بودن بمن خبردادن ..ومن به(ط) گفتم کجایی ؟؟گفت من خونه داداشت هستم ولی خودش نیس..انگاربهش برخورده بود ..صبح روزبعد منم رفتم ووقتی رسیدم که (ط) ودخترش اماده رفتن بودن ..ولی به اصرارمن منصرف شدن ورفتیم بازارروزاونجا یه گشتی زدیم...ناهارخونه خواهرم رفتیم و بعدازظهرهم اماده برگشت شدن ومنم میخواستم راه رونشونشون بدم ..امایهو تصمیم گرفتم باهاشون برم قم ..چون دیدم خودش هم دوست داره..اومدم خونه که کیفمو بردارم ولی یهو گیردادمنم میخوام بیام خونت ..امامنکه از وضع درب وداغون اتاقم خبرداشتم مانع شدم ولی اون اصرارمیکرد.انگارشک داشت بمن و...گفتم فقط توحیاط بیا ولی تواتاق نه..قبول کرد ولی بمحض واردشدن اونم پشت سرم اومد ..وای چقدخجالت کشیدم ..هیچوقت دلم نمیخواست توی اون خونه ومحله واتاق بیاد ولی طبق معمول لجوج ویکدنده..بعدش باکلی خجالت بعدازبررسی کامل اتاق توسط (ط) اومدیم وعازم قم شدیم...
دوروزی موندم وبرگشتم ..چندروزی بودکه صبحت از مریضی بابام بود وظاهرا اورده بودش بیمارستان توی شهرستان ومن خیلی نگران بودم وحتی تصمیم داشتم برم به دیدنش هرچندبه تازگی برگشته بودم ..ولی بعدچندروزی حالش بهترشد وداداشم اوردش تهران..حدود بیست روز به سالگرد عمو مونده بود ودرنهایت برامراسم برادرش بایدمیومد ..ولی حالا بخاطرمریضی زودتراومده بود..
من قم بودم که داداشم زنگ زد وگفت حال بابا بده وامپولاشو بیا بزن ومنم نمیتونستم بگم قم هستم بناچارمجبورشدم برگردم وشب برم امپولاشوبزنم ..گرچه (ط) خیلی ناراحت شداما بناچارکناراومد چون برنامه هاش بهم ریخته بود..بابام تازه رسیده بود تهران خونه داداشم ولی چون داداشم شبونه تنهاش گذاشته بود انگاربخاطر فشارعصبی حالش بدترشده بود..شب رفتم وامپولاشو زدم وخواهرام هم اومدن والبته زن داداشم هم اومد..بابام حالش بهترشد ..اونشب صحبت ازازدواج قریب الوقوع داداشم بود وداشت سرزنش هوو میاورد ..باوجودچهارپسر دوباره عاشق شده بودو براهمینم اونشب رفته بودکنارعشق جدیدش ونبود..زنش هم ازهمه مون گله میکرد ٬٬چراماکاری نکردیم تا این اتفاق نیفته ..خب ماهمگی تقریبا موافق این اتفاق نبودیم ..ولی وقتی می دیدیم که زنش خیلی بیشترازماحتی ازهووش وخانواده ش پذیرایی میکنه ٬٬ماچکاری میتونستیم بکنیم..؟ اونشب حرفای زیاده گفته شد ودرنهایت هرکسی رفت خونه ش ..ولی چندروزبعدفهمیدم زنش مث یه جاسوس دوجانبه همه حرفامونو برده تحویل شوهرش داده تاناروازچشم شوهرش بندازه ..من اهل اینگونه خاله زنک بازی ها نبودم ولی چون داداشم ناراحت شده بود بناچار مجبورشدم برم وواقعیت روبهش بگم ..اونم گفت دیگه دخالتی نکنید وزنم هم خودش قبلا قبول کرده به حرفاش گوش ندید...گذشت وبمرور این اتفاق فراموش شد ولی چندوقتی میشد که پسرش ازسربازی فرارکرده بود وبیشترنگران اون بودیم...اون تلاش میکرد باخواهرم جداخونه بگیره تا ازشرپاسگاه وکلانتری درامان باشه .‌.والبته خواهروبابام هم بدشون نمیومد..وتلاش میکردن تامنم کنارشون باشم ...اما من به دلایلی اینطوری مایل نبودم ..
شبی که فرداش سالگرد بودرفتم قم .هواسردبودوبرف میومد توقم..(ط)که خونه باباش بود زنگ زد بیام دنبالت ؟؟؟ومنم استقبال کردم ولی دوباره خبرداد ماشین روشن نمیشه ..خودم تاکسی گرفتم وگفتم نیا...وقتی رسیدم کمی ازلباسم ایرادگرفت که چراتواین سرما کم لباس پوشیدم.؟. بعدش هم داداشش اومد وبرافردا برنامه ریزی کردیم ..صبح زودداداشم ازشهرستان اومد بادختربزرگش ونوه ش ..ولی چون مریض بود بردیمش دکتر وبعدرفتیم دنبال خریدامون ...ولی چون سرم داشت بردمش خونه داداشم ولی خودش تهران بود وبچه هاش هم خونه نبودن ..رفتم سرمشووصل کردم وبرگشتم ولی دوساعت بعداومدم سرمشو قطع کنم که بابام وداداشام وخواهرام هم رسیدن ..پس ماباخیال راحت برگشتیم ورفتیم دنبال جورکردن مراسم وگرفتن ناهاربرامیهمونا..بعدهمه رفتن سرخاکش وفاتحه ای خوندیم وبعدهم دوساعتی توی مسجد براش ختم گرفتن واخرشب هم بجزافرادنذریک خانواده بقیه رفتن..فرداش هم همه برگشتن ولی من دوروزی خونه داداشم موندم که البته بابام هم موند..بعدش هم رفتم خونه عمو وبا خاله خداحافظی کردم ٬٬که اونجا (ط) گفت سماورمو بازکن تابعدا ببرم اماچون درپوش میخواست رفتم بیرون ولی بعدسه ساعت گشت پیدا نکردم ودرعین حال که (ط) دلخوربود دست ازپادرازتر بابدنی یخ زده برگشتم وباخاله خداحافظی کردم واخرشب رفتم کنار (ط) دوروزی کنار(ط) موندم . رفتیم جمکران وبیرون وکارایی که توخونه داشت هم انجام دادم .هونجابودم که داداش بزرگم زنگ زدوگفت ماالان قم هستیم واگه مایلی یه عقدساده هم براشما
بگیریم وتموم بشه ..گفتم من بدم نمیادولی باید با(ط) صحبت کنید شما ..البته وقتی به (ط)گفتم گفتم من هم بدم نمیاد یکطرفه بشه ..اما یهوداداشم گفت ماالان داریم میریم شهرستان ولی دوباره برمی گردیم...و(ط) هم گفت خب بهتر که فعلا عقب افتاد..البته منم امادگیشونداشتم .دوس داشتم توشرایط بهتری این اتفاق بیفته...من هم بیشتربه روحیاتش داشتم اشنامیشدم .دیگه سعی میکردم ازاخلاقش نرنجم وبذارم راحت غرغر کنه ..داشتم می فهمیدم این جزو اخلاقشه...امابازم شب اخری تومسیربرگشت به خونه٬٬به شوخی یاجدی صحبت ازازدواج باکسی دیگه کرد ٬که منوبدجور ناراحت کرد .شاید حسادت بود واونم قطعا داشت شوخی میکرد ولی تحمل شوخی این حرفارو هم نداشتم..ازبیرون شام گرفتیم وبعد شام هم درحالیکه توخودم بودم واونم طبق معمول بی اهمیت جلوه میداد..جلوی شومینه خوابم برد وصبح هم باتنی خشک شده ازسرما که حاصل خوابم روزمین لخت وسرد بودبیدارشدم.. وبعدهم باهمین حال خراب برگشتم تهران .این اخرین روزی بود که من خونه ش بودم...
ما نزدیک سه سال باهم درارتباط بودیم وانگارهردومون بنوعی بهمین شرایط عادت کرده بودیم ..اتفاقی که دوس داشتم به یه ماه نرسیده به سرانجام برسه سه سال طول کشید .اتفاقات زیادی افتاد که مانع میشد..وبعدهم خودمون کوتاهی کردیم والبته خانواده هامون ...که هیچ کمکی نکردن ..شایدسنگ هم انداختن...
بعدکه برگشتم تهران بعدچندروزحالم بدشد انگارفکر وغصه وناراحتی کمکم داشت روی جسم منم هم تاثیرمیذاشت ..داخل شکمم خبرای ناگواری بود ..چندوقتی خونه موندم تاشاید خوب بشم .اماروزبروزبدترشد ..چون بیشترفکروتنهایی مث خوره منومیخورد..براتولد(ط) که اوسط بهمن بودنتونستم برم قم .میدونستم میرنجه اماچون خودم شرایط خوبی نداشتم .بنوعی دچار افسردگی هم شده بودم ..کم اورده بودم ..خیلی سخت بود .توقع داشتم حداقل (ط) حالموبپرسه ..بپرسه چرا دیگه ازش خبری نمیگیرم..امازهی خیال باطل ..توتنهایی خودم فقط اشک ریختم وانتظارکشیدم ..دوباره تمام حرفامو براش مینوشتم...حس میکردم دیگه شایدنبینمش..عیدهم رسید وبازهم حالم بدتر شد ..بازم نتونستم برم قم .وهیچ خبری هم ازش نداشتم .اونم دیگه حالمو نپرسید ..بعدعید بناچاررفتم دکتر واونجا فهمیدم یه تومور خوش خیم داخل معده من درحال رشده ..بعدازمدتی درمان بایداشعه درمانی ولیزر درمانی کمی بهترشدم ...هیچ یک ازافرادخانواده هم نمیدونستند..حتی چندماهی که بابام هم تهران موند من فقط یه باردیدمش وازمریضی هم بهش نگفتم ...دوس نداشتم دیگه ازمشکلاتم بهشون چیزی بگم .والبته اوناهم هیچگاه نپرسیدن..اماتنهاچیزی که خیلی اذیتم میکرد دوری وبی خبری از(ط) بود واقعا لحظه ای ازفکرش رهانمیشدم..اواسط تابستان 93بودکه بابهبودی نسبی دوباره قم رفتم..شب عیدفطربود ومن هرچقدربه (ط) اس دادم جواب نداد ..بهش حق میدادم اما بایددلیل این دوری رومیدونست ..ومن همه روبراش نوشته بودم .باکلی شعرکه تازگی ازذهنم تراوش میکرد..بایداین نوشته هاروبهش میرسوندم..شب روکنارحرم موندم وصبح روزعید خونه خاله رفتم ..ازاونجا هم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد ..به اون یکی خطش زنگ زدم که جواب داد وگفت که من اون خط روخاموش کردم مدتیه..براهمین هم به پیاما وزنگام جواب نمیداده ...بعدازظهرباخواهربزرگش اومدوحسابی خوشحال شدم .بعدشم رفتیم سرخاک باباش واونجا دامادبزرگ شون بابچه هاش هم اومدن ..بعدش برگشتیم خونه که بعدازشام بقیه رفتن ومنو (ط) ومادرش موندیم..اونجا بودکه نوشته هارودادم ودلیل این جدایی روهم گفتم ..امااون گفت میخوام دیگه تنهاباشم وفقط به دخترم برسم ..گفت تواین مدت خیلی اذیت شدم وتازه عادت کردم ..گفت دخترم هم دیگه بزرگ شده و...گفتم من بخاطرتوفقط صبرکردم .گفتم خودت خواستی اینقدطولانی بشه ..گفتم من بخاطرتوخیلی اذیت شدم ..
گفتم حتی من عیدی ها وکادوی تولدت هم کنارگذاشتم وبه فکرت بودم ....اماتصمیم شوگرفته بود وهیچ فایده ای نداشت.دیگه ازتماس بامن هم دوری میکرد ..درحالیکه ماشرعا محرم بودیم .. ..دفتراروبهش دادم وحتی ساعتی که اخرین بارازمشهدبرام خریده بود هم ازدستم بازکردم وبهش دادم...گفتم تکلیف محرمیت چی میشه ؟ گفت مهم نیس .جایی که ثبت نشده..ومنم میدونستم وقتی دل نخواد دیگه تمومه...
فرداش منوتاخونه داداشم رسوند وحتی خودش هم اومد اما چون درووانکردن رفت .ومنم چندساعتی منتظرشدم تاداداشم زنگ زد واومددنبالم ...دوروزی موندم وباحال خراب برگشتم تهران ...ده روزبعد براعروسی پسرخواهر(ط) برگشتم قم .البته همراه داداشم وبچه هاش واونجا دم در هتل درحدسلام وعلیک (ط) رودیدم ودیگه ندیدمش..داداشم وبچه هاش برگشتن تهران ولی من چندروزی قم خونه داداشم موندم وبعدهم رفتم خونه خاله باهاش خداحافظی کردم وبهش هم گفتم که من بخاطر همه این سالها که تلف کردم ٬بخاطر دل شکسته ی خودم ...نمی بخشمش وواگذارش میکنم بخدا..بعدهم برگشتم تهران ..توی مسیرچشام بارانی بود...حس میکردم یه بازنده وبازیچه بزرگ هستم ..حس میکردم دیگه امیدی ندارم...دوس داشتم همه این اتفاقات فقط یه کابوس باشه...
باورم نمیشدمن سالها به پای عشقی سوختم که یکطرفه بود..بخاطر همه این سالها ی ازدست رفته ٬بخاطرهمه شانس های ازدست داده و....فقط حسرت خوردم..فکرکردن به همه اینا بیشترمنواذیت میکرد وناامید..
بعدازچندماه این وبلاگو ساختم  تادلنوشته هایاشعرامو بنویسم وشایداینطوری بدستش برسهوبعدازمدتی هم تصمیم گرفتم این اتفاقات روهمتوش بنویسم ..هرچندحوصله شونداشتم ویکسال شایدطول کشید تابطور خلاصه تونستم تااینجاش بنویسم ..خیلی از اتفاقاتوفراموش کرده بودم وخیلی هاشم نشدبنویسموالبته خیلی ازنتیجه گیری هاشم فقط ازطرف من بوده وشاید ازدیدگاه (ط) چیزی دیگه ای باشه ..
ازاون روزهم الان یه سال ونیم گذشته .من مدتهاس توپیله تنهاییم خزیدم ...دیگه هیچ شورونشاطی ندارم .هیچ انگیزه ای ندارم .هنوز هم روزی نیس که بهش فکرنکنم .روزی نیس که چشام ترنشه ..روزی نیس که بیادخاطرات تلخ وشیرینی که داشتیم قلبم منقبض نشه ..بارها بهش اس دادم ..عکسنوشته و...دادم ..اماجوابی نیومد..کماکان سنگ وسخت وقسی القلب... اما من هنوز گاهی خودمودرقلب اون حاطرات میبینم ..انجاکه باهم مسابقه دومیدادیم ..اونجاکه باهم جناغ شکوندیم وهمیشه هم می باخت ولی اززیر شرطش ردمیرفت...
بیاداونشبی که همه روپیچوندیم وتانزدیک صبح کنارهم موندیم ...خیلی خاطرات دیگه که کاش فراموشی مطلق میگرفتم وازداخل این پروژه ی بی سرانجام رهامیشدم ...پروژه ی عشقی که پوشالی ویکطرفه بود ...
عشقی پاک وخالصانه وریشه دار که منوسوزوند ..وخاکسترنشینم کرد.حالا دلم برادخترش هم تنگ شده ....
دختری که سرنوشت اونم برام مهم بود وازابتدا دوسش داشتم وباهمه بدخلقی هاش کناراومدم وحتی ازبحث کردن خالی هم جلوش امتناع میکردم تا شایدروروحیه ش اثربدنذاره...
توروزای اخربیشترفکروذکرش فقط به مبلغ قابل توجه ارثی بود که قراره بهش برسه وشاید کلاازروزی که برگشت به قم با فکررسیدن به اموال بیشتر از من وخودش و...غافل شد والبته ازابتدا هم انگار خط فکراون چیزی بود که من فکرش هم نمیکردم ...شایدحالادیگه به انچه میخواست رسیده باشه..
من واقعا دوسش داشتم ..بگونه ای که مواردی که باعث رنجش اون شد درراستای همین عشق بود وقطعا هرکس دیگه ای بود برداشت بدی ازشون نمیکرد بجز عشق...مثلا اینکه من بهش گیردادم چرابدون من رفت کاشان واون رنجید‌.ولی اصلش این بود که دوس داشتم منم کنارش میبودم ...
یااگه دوس نداشتم یه غریبه بهش اس بده بخاطر این بودکه دوسش داشتم ولی درکم نکرد ....شایداینا تنها بهانه هاش بود ...
حالا دیگه گذشته وامیدوارم سرنوشت بروفق مراد همه جوونها بچرخه وباتامل وتعقل گام بردارن .
امابطوراختصارانچه رادرذهنم مونده بود اینجانوشتم تاهیچگاه فراموش نکنم چه گذشت برمن ...اینجاتنها حایی بود که تونستم این دلنوشته ها روپیاده کنم ..هیچوقت درباره این جریانات باکسی نتونستم حرف بزنم ..کسی روهم نداشتم که براش مهم باشم ....مدتهاس تنهایی روترجیح میدم .. حالم اینروزا خیلی بده....خیلی بد...اصلاسرنوشت چرابامن این بازی روکرد ...من قیل این جریان دیگه بشرایط عادت کرده بودم...باورکرده بودم که (ط)تموم شده ..امابه یکباره .بسرعت سرراهم اومد وعشق زیرخاکستر منودوباره شعله ور کردو باشعله های سرکش اون منورهاکرد ورفت دنبال زندگی خودش....
درباره من
اینجا حیاط خلوت منه
اینجا تنها جاییست که حرفهای دلم را بنویسم..
اینجا حیاط خلوت مردیست که میتونه نگفته هاشو بنوعی بیان کنه ،شایدروزی برسه بدست کسانیکه نتونستم حرفهاموبشون بگم...
همه این نوشته ها حرفهای دل منه...
حرفهای دل یه مردتنها
نویسندگان
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);