تبلیغات
عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد - عشق پوشالى 2(داستان واقعى)

عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد

عکس نوشته هاى زیبا همراه اهنگ غمگین دروبلاگى متنوع


مهرسال نود شروع شده بود واین باعٽ شده بود دخترش تومدرسه جدید درس بخونه وهمین هم موجب میشدبیشترتوخونه ش بمونه البته بعدرفتن مهموناى باباش...کماکان بهش اس مى دادم وباهم درارتباط بودیم واواسط مهربودکه رفتم ودیدمش .طبق معمول باشوق میرفتم ولى تقریبا کمترجواب مى گرفتم .این روزاحرف ازرفتن خواهرش به خارج ازکشور بود وبیشروقتا حرف اون بود ولى من مى گفتم نمیتونه بره بدون اجازه شوهرش..ولى انگاراون کارشودرست کرده بود ومابى خبربودیم..چون بمن گفت خواهرم کتاباشومى خوادبفرسته قم چون جانداره .درضمن خواهرش کلى کتاب داشت وچون داشت مى رفت مى خواست اوناروقم بفرسته ولى مى گفت چون جاندارم میخوام بفرستمشون ولی درواقع مقدمات رفتنشوداشت فراهم میکرد..یه روزکه بخاطرمریضى عیادتش رفتم گفت بیا چندوقت دیگه کتاباموببرقم ومنم بخاطر(ط)پذیرفتم.. وحتی بعدها فهمیدم مریضیش هم بخاطرعمل زیبایی بوده..واخراى مهربودکه رفتم ودرحالیکه یه عالمه کتاب روتوماشین جا داده بود شبانه اوناروبه قم بردم وتوخونه (ط)خالیشون کردم وفرداشم درحالیکه دخترشو رسوندم مدرسه توراه تصادف کردم وکلى هم خسارت دادم.. وبرگشتم تهران وهمینطورچندروزبعدهم (ط)گفت خواهرم مقدارى وسایل مى خوادقم بیاره کمکش کن که بازم بخاطرش پذیرفتم . اینبارکه رفتم (ط)کلاس رانندگى مى رفت ومى گفت میخوادبابام ماشین بخره برام ..دلیلى که حتى ازدواج روبخاطرش عقب مى انداخت ومى گفت اگه ازدواج کنم بابام ماشین نمى خره..والبته منهم چندساعتى بهش کمک کردم تارانندگى ش خوب بشه ...وبعدازبرگشتن من چندروزبعدخواهرش ماشین باباش روکه دستش بود روبامقدارى وسایل قم برده بود وبدلیل نزدیک بودن رفتنش ماشین روکه یه سمند بود به (ط)داده بودتا حالا دیگه ازش استفاده کنه..وبراهمین اولین روزى که پشت فرمون نشسته بود تادخترشومدرسه ببره توراه تصادف کرده بود..بمن زنگ زدوگفت که بخاطر استرس دیگه نمى تونم پشت رل بشینم بیا وکمکم کن تا بیمه بریم...ومنم درحال صحبت باهاش بودم که گوشى تودستشویى ازدستم افتاد وصاف توسیفون رفت وگوشى بادوتا سیمکارتش داغون شد براهمین رفتم ى سیمکارت جدیدخریدم تاباهاش درارتباط باشم .این سومین گوشى بودکه توچندماه داغون میشد ...بهرحال همون شب رفتم قم وفرداش هم رفتیم اداره بیمه وخسارت طرف تصادف پرداخت شدودوباره کمکش کردم تاپشت رل بشینه وترسش ازرانندگى بریزه..بنابرای چندساعتی باهاش کارکردم وبعدش هم برگشتم تهران کم کم فاصله رفتن من به قم بیشترمى شد تقریبا هرپانزده یا بیست روز یه بارمى رفتم اول به خواسته خودش واجباربود وبعدهم یه عادت شد ..همیشه هم این خواسته من بود وحتى یه بارهم نشدکه ازم بخوادپیشش برم ویالظهاردلتنگى کنه .همواره من اس مى دادم وزنگ مى زدم واون درجواب دادن هم گاهى کوتاهى مى کرد وگاهى باهم بحٽ مون مى شد وتمام این مواردباعٽ مى شداحساس کنم دیگه احساسى بمن نداره وهرگاه ازازدواج هم مى گفتم مى گفت ولش کن ماکه یواشکى زندگى مى کنیم براچى علنى ورسمى کنیم .ولى من اینطورنمى خواستم..من مى خواستم رسمى وعلنى باشه ..اما زیربارنمى رفت اونم کسى که دوماه قبل گفته بود شناسنامه توبیاربریم عقدکنیم...دیگه کم کم داشتم ناامیدمى شدم وحسم مى گفت این رابطه سرانجامى نداره ولى دلم راضى نمى شد تمومش کنم دوسش داشتم ونمى شددل بکنم والبته اونم هنوزاظهار عشق مى کردگاهى .
هرازچندگاهى بدیدنش مى رفتم وگاهى مى شدباناراحتى ودلخورى برمى گشتم .همواره طلبکاربود ومنومقصرمى دونس توى اختلافات ..اذرسال نودبود بالاخره روزى خواهرش زنگ زدوگفت بیاامشب یه مقداروسایل شخصى منو ببرخونه ت وبعداهم قم ببرشون ..ومنم بدون فکروفقط بخاطر(ط)رفتم وانت داداشمو گرفتم ورفتم اماوسط راه ماشین خراب شد ومجبورشدم خودم بدون ماشین برم ..وقتى رسیدم دیدم کمى وسایل که شامل دوتاکتابخونه وکامپیوتروٽلویزیون وچندتاساک لباس وکمى خورده ریزویه دوچرخه بود رواورده بودتومحوطه جلوى ساختمون مسکونى ودخترش هم مواظب وسایل بودوچون منودید مٽ یه بچه دویدوخودشو تواغوشم انداخت وگفت امشب دارن میرن وخیلى مى ترسه ..برام عجیب بود اخه اولین باربودکه من این حرکت روازاین دختر۱۸ساله مى دیدم ..بعدهم مادرش وداداشش اومدن وگفتندامشب دارن مى رن ترکیه وشوهرش خبرنداره ومن هم بایداین وسایل روببرم قم.گفتن کسى خبرنداره بجز(ط)ودخترخواهرش که قراره فرودگاه بیان براخداحافظى.گفتم خب چراجدانمیشی وقانونی بری ؟ گفت بابام نمیذاره من شوکه شدم وحتی فرصت فکرکردن هم نداشتم واونا سرراه بودن گفت اگه وسایل روکه همه شون مال خودمه اگه نبری همین جا ولشون میکنم .مونده بودم چه کنم.منم زنگ زدم وازباربرى وانت گرفتم ووسایل رو تووانت گذاشتم ولى اجازه خروج ندادن که البته باگروگذاشتن شناسنامه سرایدارمجتمع مشکل حل شدودریه شب بارانى رفتن ومنم اومدم خونه ودرحالیکه اصلا به عواقب کارم بخاطرشوک حاصله فکرنکردم سحربودوسایل روخالى کردم و(ط)هم زنگ زدوگفت که فرودگاه هستن وبااونا خداحافظى کردن ودارن برمى گردن قم ومنم گفتم وسایل روبعدا میارم.فرداشب بود که ط (ط)زنگ زدوگفت که شوهرخواهرش زنگ زده قم وسراغ زن وبچه هاشو گرفته وحالا که فهمیده قم نیستن تاحدودى فهمیده که رفتن وباباش ومادرش هم خیلى نگران هستن وگفت که اونادنبال هویت مردى هستن که اونشب کنارشون بوده وفکرمى کنند اونمرد کمکشون کرده وهمین باعٽ شد که تازه بفهمم کارم بدبوده ونبایداونشب کمکش مى کردم ..ازطرفى هم مرتب تاکیدمى کرد که به کسى نگم اوناهم ازرفتن خواهرش خبردارن وخودم هم بایدانکارکنم ومن بازم بخاطرعشقم وعلاقه ام به (ط)پذیرفتم .روزبعدهم رفتم وکمى ازوسایل ومدارک خواهرشو هم براش بردم وفرداش هم بخاطر اینکه عازم شهرستان بودم همراه بابرادرام برگشتم تهران ولى همون روزبودکه شوهرخواهرش زنگ زد ولى من جواب ندادم ولى فهمیدم که اون میدونه اونشب من کنارشون بودم ..توراه رفتن بودم که باباى (ط)هم زنگ زد وگفت که ظاهرا وسایل دخترش پیش منه وببرم پسشون بدم ولى من بازم بنا به خواسته (ط)انکار کردم ..ولى حالم بدبود مخصوصاکه پشتم روبطورکامل (ط)خالى کرده بود  وحتی ازبردن وسایل اظهاربی اطلاعی کرده بود . ووقتى فهمیدم شماره منو ازباربرى گرفتن ومطمئن شدم ازشناختن من دیگه انکارنکردم وبه باباش گفتم جریان رو ولى باباش گفت بایدبه ماخبرمى دادى تاجلوى رفتنشومى گرفتیم وگفت حالا وسایل روببربه شوهرش پس بده ..بعدهم باشوهرش حرف زدم وقرارشدبعدبرگشتن وسائل روبرگردونم .اون فقط وسایل براش مهم بود نه رفتن خانواده ش چون توتهران رفته بود دنبال وسایل تومحل زندگیم...
وحتى گفته بود من زن وبجه شواغفال کردم ..ایناباعٽ شدتومسافرت حالم خیلى بدبشه بخصوص که (ط)ازهمه چى خبرداشت اما اصلا حرفى نمى زد...برگشتیم تهران بابام  وداداشم هم بودن همراهم ..بابام  چندروزتهران موند ومن رفتم قم ودوروزه برگشتم وبلافاصله بابابام دوباره رفتم..بلافاصله هم رفتیم خونه باباش که خود(ط)اصرارداشت چون باباش ازم ناراحته نرم پیشش.. امادراصل اون میترسیدمن واقعیت روبه باباش بگم.رفتیم ولى صحبتى ازاین اتفاق نشدوبعدساعتى هم باهم خونه داداشم رفتیم که البته باماشین(ط)وباپیشنهادباباش مارورسوند..توى این اتفاقات خیلى دلم میخواست یکى ازخانواده کمکم مى کرد
اماتنهاکمک شون سرزنش بود وحتى به داداشم (ع)گفتم بیا همراهم ولى نیومد...توجریان ازدواج هم کسى کمکم نکرد تابستون به بابام گفتم زنگ بزن با باباش حرف بزن راضى نشدومنم دیگه ازش نخواستم کارى انجام بده..
رفتیم شب روخونه داداشم وفرداش تنهایى اومدم خونه باباش وباهاش درمورداین اتفاق حرف زدم..وایشون گفتن کاش وقتى فهمیدى منوخبرمى کردى که گفتم من فکرمیکردم شماباخبرهستید ودرنهایت گفتن که شما وسایل روپس بده وقم نیار ومنم ازت ناراحت نیستم . امااحساس کردم خیلی ناراحته وشایدپشیمون ازنحوه برخوردش که کاروبه اینجا رسونده بود..من کمى خوشحال شدم وبرگشتم خونه داداشم وفرداش هم رفتم پیش(ط) وشب روموندم وفرداش هم برگشتم تهران....بهرحال بعدازچندروزى وسایل روبرگردوندم وجریان تموم شد...وتنهاخاطرات بدباقى موند والبته شناخت بیشتر (ط)که اونم فقط وسایل براش مهم بودوبراحتى منوزیرپاگذاشت.. اما بازم دوسش داشتم وکماکان  هرازگاهى به دیدنش مى رفتم..
اوایل اسفندتولدش بود که خواستم برم پیشش وزنگ زدم خونه اى بیام گفتش نه ..همیشه همینطوربود ضدحال مى زد.. اماچون اخلاقشومى شناختم صبح زود رفتم وتازه ازمدرسه دخترش اومد که منم درخونه ش بودم ا...بمحض اینکه شب شدازشانس بدمن براش مهمون اومد وبازم اواره کوچه هاشدم ...خدایا تاکى!!!چرابایداینجورى باشه کى تموم میشه ..اخرشب بادستان یخ زده برگشتم ودیگه اصلا وقت وحوصله تولدگرفتن نبود. کیک شوتویخچال گذاشت.فقط کادوشو دادم وخوابیدم وفرداش برگشتم...دیگه حالا قم مى اومدم خونه باباش نمى رفتم .میدونستم ارم ناراحته..وروم نمیشدبرم والبته فاصله اومدنم به قم هم زیادشده بود..هربیست روز وشایدبیشتر مى اومدم واگه کارى داشت هم براش انجام مى دادم ..اخرین سفرم توسال نود بیستم اسفندبود وقراربود که بیام وقبل عید باهم بریم اصفهان ..چون ایام عیدنمى شدازخونه باباش بیرون بیاد..ولى وقتى من اماده رفتن به قم بودم برا رفتن به اصفهان زنگ زدم گفت نمیتونم بیام ..طبق معمول زیرقولش زد ورفت تااخرعیدخونه باباش بود ونشدببینمش تااروزسیزدهم فروردین سال نودویک که رفتم وگفت شب میرم خونه ومنم خواستم برم خونه باباش تا باباشو هم ببینم که گفت نیاچون بابام میفهمه که بازم قبول کردم ..وشب اومد ورفتم خونه ش وعیدى هاشونو هم دادم..ویکى دو روزبعدهم برگشتم
وتوى راه به این فکرمى کردم که یه سال گذشت ولى مانه تنها بهم نرسیدیم بلکه دورترهم شدیم ..من درابتدافکرمى کردم به یه ماه نرسیده ماازدواج مى کنیم ...امانشدبه دلایل زیادى ..درابتداطفره رفتن خودش بخاطر مادیات وبعدهم اتفاقات عجیب دیگه اى من جمله اختلاف توزندگى خواهروبرادربزرگترم وبعدهم رفتن خواهرش وهمینطورکوتاهى خودم وخانواده ام..وحالا دیگه فقط رشته اى ازعشق ومحبت بود که هنوز منوبهش وصل میکرد..توى اینمدت نمیتونستم درست کارکنم واصلا دلم به کارنمى چسبید..گاهى به سرم مى زدتمومش کنم ولى نمى تونستم وبدون توجه به چیزى بازم سعى مى کردم فقط به خواسته دلم ادامه بدم وبه حرف کسى هم گوش نمى دادم ...توى سال جدیدباردوم که رفتم خونه ش اول اردى بهشت ومصادف باتولدم بودوامسال دیگه ازغافلگیرى وکادوخبرى نبود.شبش گفت برم کیک بخرم ولى مخالفت کردم ودلم مى خواست خودش اینکارو میکرد ..رفتیم شیرینى خریدیم  وکادوی من کهتنها مبلغى پول دادوگفت خودت بخرهرچى خواستى ..ولى من پول نمى خواستم .وروزتولدم هم صبح من برگشتم تهران واونم رفت خونه باباش وحتى یادش رفت یه تبریک خالى بگه ووقتى باپیامک یاداورى کردم تازه یه پیام تبریک فرستاد..اما چندروزبعدکه روززن بود من دوباره رفتم وبراش کادوخریدم وتبریک گفتم وحتى بادخترش هم رفتم بیرون وبراش کادوگرفتیم..والبته براروزمرداونم برام هدیه خرید ..
بدون اتفاق خاصى روزامى گذشت ودیگه ازازدواج باهم حرفى نمى زدیم ..گاهى باهم بحٽ مون میشد وقهرمى کردیم ولى خیلى زود اشتى میکردم و...تابستون بازم رسید واونم رفت خونه باباش وتمام تابستون ندیدمش وهروقت میگفتم دلم برات تنگ شده وبایدببینمت مى گفت نمیشه...وگاهى مى فهمیدم که باباش بیمارستانه ولى بمن نمى گفت ..ووقتى خودم مى فهمیدمومى گفتم بیام بدیدنش وشباهم کنارش بمونم میگفت نه بابام ناراحت میشه که شمابیایین...بناچارمى پذیرفتم.تااخرین روزاى تابستون که گفت بیاماروببرشمال..منم چون دلم تنگ شده بود والبته ارزوى مسافرت باهاش وداشتم قبول کردم.وسه روز مونده به مهرماه شبونه رفتم وهمون شبونه هم راهى شمال شدیم.توى تهران هم سرراه رفتیم شهرک وخاطره بازى ودیدن همه مکانهاى خاطره انگیزگذشته.. وبعدهم جاده هراز واولین مسافرت طولانى ما .البته قبلش کاشان رفته بودیم ولى یه روزه...
صبح هم ماشمال بودیم.بعدخوردن صبحونه رفتیم دریا وبعدسوئیت گرفتیم وبراخوردن ناهار رفتیم جنگل وبعدازگذروندن روزى خوب وگرفتن اش دوغ برگشتیم سوئیت وخیلى زودشام خوردیم وخوابیدیم..روزبعدهم رفتیم دریا ومن برااولین بار بزوربردمش توى اب .ارى تاحالاهنوزبخاطرترس ازدریا توى اب نرفته بود.همین باعٽ شداولش شوکه بشه..وبراناهرهم دوباره رفتیم جنگل وجوجه درست کردیم وشب هم جاى دیگه اى خونه گرفتیم.یه ویلاى بزرگ وصبح هم براصبونه رفتیم لب اب ولى چنداتفاق بداخرین روزوخراب کرد درابتداسوئیچ ماشین توصندوق عقب جاموند وبعدهم ماشین توماسه ها فرورفت وحسابى اعصابموبهم ریختوبعدشم رفتیم وخونه روتحویل دادیم وبعدهم براناهاررفتیم به یکى ازپارکهاى جنگلى ولى اونجاهم بدبیارى ادامه داشت ...بعدازاینکه ازماشین پیاده شدیم (ط)ودخترش بطرف وسایل بازى رفتن ومنم بطرف دیگه اى رفتم وباگوشى فیلم مى گرفتم ازجنگل ولى یهوباطرى گوشى تموم شدوبرگشتم وناگهان چشمم به ماشین خوردکه داره حرکت میکنه وبتصوراینکه کسى داره میدزده اونوشروع به دویدن کردم ولى متوجه شدم بدون سرنشینه وچون ترمزونکشیده بودم ماشین خودش راه افتاده بود..وکمى جلوتردونفرکه کاپوت یه وانت روبالاداده بودن وسرگرم بودن درکنارجاده..تومسیربرخوردبودند .قلبم داشت وامیستاد.وباسرعت زیادمى دویدم ودادمى زدم تا متوجه بشن اما صدام نمى رسید.اتفاق بدى
داشت مى افتادتا روزبدمون کامل بشه ومن فقط دعامى کردم وناگه دیدم که ماشین یهوبرگشت طرف جاده وازدومترى اقایان ردشدواومدداخل جاده وعرض جاده روطى کردوکمى مونده بودکه توى سراشیبى تندى بیفته وبره تودره که رسیدم واون دونفرهم اومدن کمک وماشیناى توجاده هم وایستادن وبسختى نگهش داشتیم ومن فقط خداروشکرکردم که منوکمک کرد .چون اگه اتفاق بدى مى افتاد چطوربایدجوابگومى بودیم .اخه کسى خبرنداشت ماشمال اومدیم..خدامى دونه چى مى شد .وکلافکرم درگیراین مسائل شد..(ط)هم رسید واونم فکرکرده بودکسى ماشینودزدیده..وبعدهم رفتیم ناهارخوردیم ولى من حالم بدشده بو دوحسابى توخودم بودم وهمینم باعٽ شد(ط)بازبخودش بگیره وبجاى اینکه شرایط رودرک کنه وارومم کنه برعکس اونم بامن لج کرد وقهرکردواصلاحرف نمى زد..وبعدهم نزدیک غروب باحال بدى بطرف تهران حرکت کردیم..توراه سوغاتى خریدیم وتاتهران دیگه توقف نکردیم..ازتهران هم گفتم (ط)بشینه ومن خوابیدم ولى یهوبابوق سرسام اوراتوبوسى پریدم ومتوجه شدم توخط وسط بین دوتااتوبوس گیرکرده وجلوسبقتشون روگرفته واوناهم عصبى شده بودن .باارامش گفتم بکشه کنارتاراه بقیه بازبشه.درنهایت نصف شب رسیدیم خونه وبعدازجمع وجورکردن وسایل خوابیدیمروزبعد بابی میلی وخستگی بلندشدم تابرابردن دخترش به مدرسه همراهیشون کنم که همین خستگی منم هم باعث دلخوریش شد.بعدازظهرهم رفتیم وقبضای خونه روپرداخت کردیم وکمی خریدکردیم وگفت بریم صنایع دستی بخریم براسوغاتی ببرم برابابام چون بهش گفتم اصفهان بودیم بادخترم که گفتم هروقت خواستی بری سرراه براش گزبخرکه اونم قبول کرد..شب احساس کردم کمی عصبیه وبراهمین خودم براشام املت درست کردم وسفره روپهن کردم ولی تلفنش زنگ خوردومشغول تلفن شدوبیشترازیه ساعت مشغول مکالمه بود.ومجبورشدیم شام بخوریم ولی سفره روپهن گذاشتیم ووقتی اومدحس کردم بیشتر عصبیه ..به دخترش بی دلیل گیرداد وشام هم نخورد وبعدهم بمن گیرداد ومنم گفتم اگه ناراحتی برم که اونم گفت بروخب ..ومنم باناراحتی لباس پوشیدم وبرگشتم تهران..کاری اشتباه که شایدلازم بودبیشترصبوری می کردم وخودم هم پشیمون شدم ...اماگذشت دیگه..بعدازمدتی دوباره برگشتم ولی اینبارازمریضی باباش می گفت واینکه حالش خوب نیس..واوایل اذر۹۱ بودکه دوباره که رفتم گفت بابام بیمارستانه اونم توی ای سی یوووقت گفتم چرازودترنگفتی گفت بابام دوس نداشت کسی بدونه...وقتی رفتیم ودیدمش مث یه جنازه روتخت افتاده بود وتوانایی حرف زدن هم نداشت وداخل ای سی یو گریه م گرفت که مسوول اونجا گفت نکن باعث ناراحتی مریض میشه امادست خودم نبود ..شب روخونه باباش بودیم وصبح زود(ط)رفت ومنم نزدیک ظهررفتم پیشش ..اماقبلش مادرش گفت اگه (ط) رودوس داری برید وعقد کنید که گفتم الان که موقش نیس..
دوروزی موندم ووقتی خواهربزرگش زنگ زدبمن وپرسید شماکجایی گفتم من تهرانم واگه لازمه بیام قم که گفت اگه لازم شدخبرت میکنیم..وبعدازظهرفرداش بودکه توخیابون با)ط( قدم میزدیم براخرید لباس که یهو باخواهرش روبرو شدیم وهردومون بشدت غافلگیر وشرمنده شدیم ..واونم احساس کردبهش دروغ گفته بودم..بناچاربهش گفتم من امروز اومدم ودارم میرم خونه داداشش تاباهم بریم بیمارستان ..ولی حس کردم باورنکرد..ازهم جداشدیم ولی حال )ط(خیلی بدشده بود‌.بدون خریدبرگشتیم خونه ومنم بناچارمجبورشدم برم خونه داداشش ..براهمین پول لباسودادم وگفتم خودت بخروبهش گفتم نگران نباش من هیچوقت تنهات نمیذارم وازش جداشدم ورفتم خونه داداشش وباهم رفتیم بیمارستان وغروب هم برگشتم تهران...چندروزبعدهم بابام اومد تهرانوبرادیدن باباش رفتیم قم واونم وقتی حال بدش دیدخیلی ناراحت شد..ومن بازم چندروزی قم موندم ولی قبلش بابام گفت اگه کسی منوببره میخوام برم کاشان مشهداردهال..ومن به )ط( گفتم میای بریم که گفت اگه داداشت وخواهرم باشن نمیام که منم برگشتم تهران ووقتی داداشم گفت بیاباهم بریم کاشان چون (ط)نبود حاضرنشدم برم...بعدازدوروز بهش زنگ زدم وفهمیدم که بابقیه رفته کاشان ..براهمین خیلی ناراحت شدم وحسابی ازش دلخورشدم ..اخه چطوربمن دروغ گفت ورفت درحالیکه من بدون اون حاضرنبودم برم؟؟
چندروزی ازش دلخوربودمویه بارهم که زنگ زد گفت هروقت بهت زنگ میزنم پشیمون میشم واین بیشترباعث ناراحتیم شد..منم دیگه چندروزی بهش زنگ نزدم وجوابشم ندادم...تااینکه شبی داداشم اومدوخبرناگوار فوت باباشوداد ...حالم خیلی بدشدودوباره بهش اس دادم و تسلیت گفتم وفرداشم رفتم قم...وتوی یه روزغم انگیززمستانی دقیقادهم دیماه ۱۳۹۱باباشوبخاک سپردیم...خدارحمتش کنه...توی اون روزای بدهمش قم بودم وتاهفتم موندم ومشغول کارای کفن ودفن باباش. من  حاضرنشدم تنهاش بذارم  گرچه بعدها عنوان کردتواون روزا درکش نکردم .امااینطورنبود ومن خودم درگیربودم وحتی روزبعدخاکسپاری وقتی هنه فامیل رفتن سرخاک من شنیدم حالش بده ورفته خونش پس من گفتم میرم دنبالش وبابقیه نرفتم ووقتی بهش گفتم گفتش نیا منتظربمون خودم میام  تومیدون صفاییه منتظرشدم ووقتی اومدگفت تورانندگی کن حالم خوب نیس .وباهم رفتیم سرخاک بعدااتنام مراسم بود که دیدم بااعصاب داغون جلوی فامیل اومدونذاشت توماشین کنارش بشینم وسوییچوازم گرفت ومنوشوک زده بحال خودم گذاشت ودخترخواهرش منورسوند .باحال خراب دوس داشتم برگردم تهران احساس نیکردم خیلی منوخورد کرده ..توخونه فهمیدم برادرم بهش گفته حلوی فامیل رعایت کنید...ازدست داداشم خیلی ناراحت شدم اخه مگه ماچکارکرده بودیم ؟ تازه هم چرا این حرفو بمن نگفت ..این حرف باعث شدبعدها هم جلوی فامیل ازم دوری کنه..اونشب هم کلی ازدوستان ازمشهداومده بودن که رفتن خونه داداشم ولی من صرفا بخواسته (ط) نرفتم چون دوست نداشت خونه داداشم برم .بعدازرفتن فامیلدوسه روزی هم کنار(ط) موندم وبرگشتم تهران...حدودابیست روزبعدچون تولدش بودبرگشتم پیشش ولی اونحا خبری بدی دوباره بهم داد که حسابی مارودرگیرونگران کرد...هردومون بشدت نگران بودیم وحتی حوصله گرفتن جشن تولدهم نداشتیم ..وچندروزموندم وبعدازچندروزکه مشکل روحل کردیم من برگشتم تهران ...اماچون تولدنگرفته بودم ازم دلخورشده بود.. اناازدلم خبرنداشت که وقتی مشکلش حل شدبهترین کادوی تولدبود براش من اون چندروز خیلی نگرانش بودم ودعاکردم فقط مشکلی براش پیش نیادچندروزبعدبرامراسم چهلم باباش برگشتم ولی دلخوری هنوزپابرجابودبنابراین اینبارپیشش نرفتم...مراسم غم انگیز چهلمین روزدرگذشت پدربزرگوارشون هم پایان یافت وجای خالیشون توی خونه ش بشدت احساس میشد ووقتی برای من دردناکترشدکه میدونستم بزرگترین تکیه گاه (ط) بودند ...خدارحمتشون کنه...بهرحال برگشتم تهران ولی چون ازقهرمتنفربودم زودبرگشتم ودلخوری ها روتموم کردیم وبعدازدو..سه..روز برای جشن تولدبچه خواهرم دریه روزبرفی برگشتم تهران .درحالیکه منوتانزدیک حرم هم رسوند..برگشتم وهمونشب هم به جشن تولدرفتم ..والبته اونجا باخانواده ای اشنا شدم که بعدها عضواصلی خانواده داداشم شدند...دو سه روز بعدهم خواهربزرگ )ط(بهمراه دخترش وبرادرش با)ط( به تهران اومدن تاظاهرا باپدرم دیدارکنند ..سفری که اصلا )ط( بمن خبرنداد وازطریق برادرم شنیدم وحتی تصمیم گرفتم من به دیدنشون نرم ..چون وقتی به )ط(( گفتم ..گفتش اری میاییم وگفت من میخوام این رابطه روتموم کنم ..عجیب بود .چه اتفاقی افتاده بود ؟؟ ما که به خوبی ازهم جداشده بودیم ..بهرحال رفتم وازبرادرم جریان راحویاشدم که گفت من چیزی نمیدونم..اخرشب بودکه اومدن واونشب تادیروقت بیداربودیم .تقریبانخوابیدم .رفتار)ط( سنگین بود ومن طبق خواسته خودش که دوست نداشت حلوی خانواده ش بهش نزدیک بشم ..زیادنزدیکش نشدم.روزبعدهم رفتیم بیرون وناهارو بیرون درست کردیم واونجا حتی خرس وسط بازی کردیم ..همه ج‌ونترابودن بجز )ط( که گفت حالم خوش نیس...شب اومدیم خونه ومن برگشتم خونه وچندبارهم اس دادم من میرم .که اصلا جواب نداد..خیلی دلخوربودم ..توی خونه هم چندباراس دادم واخرش جواب داد من ازت ناراحتم وبهتره تمومش کنیم ..میگفت توبمن محل نذاشتی وبی توحه بودی..درحال که اینطورنبود.من به خواسته خودش بهش نزدیک نشده بودم ضمن اینکه کلا ازقبل توپش پر بود..حالم خیلی بدبود..مگه میشدتموم کنم..براهمین نتونستم تهران بمونم دوروزبعدبرگشتم قم وتوی قم خبردادم من اومدم اصلا جواب نمیداد ..تابالاخره اجازه دادبرم خونش ..رفتم وبهش گفتم من نمیتونم ازت جدابشم ودلیل اینهمه دلخوری توچیه؟؟
گفت توتهران به من بی محلی کردی وباید قول بدی جلوی همه ازم عذرخواهی کنی..گفتم اینکه جیزی نیس ..تواگه احازه بدی من حلوی همه تورو روسرم میذارم..من به خواسته خودت که دوس نداری جلوی خواهروبرادرت بهت نزدیک بشم ازت فاصله گرفتم....بهرحال دوباره ارامش برگشت ..دیگه نزدیک عیدسال92بود..قرارشدبه خواسته )ط( عیدتهران بمونم وبرم قم ..منم پذیرفتم ..دوس نداشتم خودم هم ازش دورباشم..اما دوروزمونده به عیدزنگ زدوگفت میخوام باداداشت برم مسافرت ودهات وتوهم بیا...اما چون قبلا تصمیم گرفته بودیم که بمونم امادگی رفتن نداشتم..وبهش گفتم ..اما اخرش گفت اگه نیای دیگه اصلا سراغم نیا...خدایا چه کنم..چرابقیه براش مهم هستن اما حرف. من براش ارزش نداره..بناچارپذیرفتم وفرداش رفتم قم وگفتم این درست نیس که فقط حرف شماباشه..گفتم من حتی پول کافی ندارم و..لحظه تحویل سال رورفتیم حرم.واون لحظه ازخداخواستم کمکم کنه تا زودتربه ارامش برسم..بعدهم کمی خریدکردیم وبرگشتیم خونه..فرداش هم رفتیم خونه باباش وعیدروبه مادرش هم تبریک گفتموکمی هم خونه شو مرتب کردیم..بعدازظهرش هم برادرم وخانواده ش وخواهرم اومدن اونجا..بعدهم رفتیم سرمزار باباش وشب هم رفتیم خونه برادرم توی قم..که البته (ط) ومادرش نیومدن..فرداش هم به دعوت خواهربزرگش براناهاررفتیم بیرون توی یکی ازپارکها که بازم )ط( ومادرش نیومدن...شب روهم رفتیم خونه باباش وروزبعدهم به همراه مادرش وخودش وبرادرم وخانواده ش راه افتادیم بسمت کاشون..بیرون شهروایستادیم براخرید..و)ط( ومنوخواهرم وپسرداداشم توی یه ماشین نشستیم وبقیه توی یه ماشین..ناهاررونزدیک ابیانه خوردیم وشب هم رفتیم اصفهان..که تواین فاصله )ط( ودخترش رفتن توی اون ماشین ومن خیلی ناراحت شدم ..دوس داشتم کنارهم باشیم..شب رواصفهان منوندیم وفرداش هم کمی توشهرچرخیدیم وسری هم به زاینده رود خشک شده زدیم..وکنارسی وسه پل عکس میگرفتیم که یهو وقت عکس گرفتن ازجمع جداشد..خیلی عحیب بود..چطورممکن بودکه بااین حمع مسافرت بیادولی وقت عکس جدابشه ووقتی بهش گفتم بیشترناراحت شدویهو گفت من اصلا میرم..بناچارازش خواهش کردم وبرگشت اما دلخورشد...ناهاررواصفهان خوردیم والبته قبلش هم دوتایی رفتیم وبه خواسته )ط( کمی صنایع دستی براسوغاتی خریدیم ..بعدازظهرهم بطرف یزدحرکت کردیم...اونجاهم دوباره رفت توی ماشین داداشم نشست ومن هم بهش گفتم اگه قراره کنارهم نباشیم من برمی گردم ..پس بناحارپذیرفت وبرگشت....البته بیشتربه اصرار بچه ش میرفت توی اون ماشین..ازاصفهان تابیرچندبجزنمازوبنزین و...جایی وانستادیم ونزدیک سحر رسیدیم بیرجند..رفتیم خونه داداشم ویه حاضری خوردیم وخوابیدیم...فرداش هم رفتیم سربیشه وبابام روبرداشتیم وشام روخونه زن بابای سابقم خوردیم واخرشب هم رفتیم دهات خودمون...بعدازرسیدن به روستای خودمون چون دیروقت بود همه خوابیدیم ..روز بعد یه روزافتابی ومعتدل بهاری بود ومن قبل ازهرچی رفتم وسرخاک مادرم وفاتحه ای خوندم. وبعدهم برگشتم وباخواهرم وبرادر و)ط(و..رفتیم یه گشتی توی طبیعت تمیز وزیبای اونجا زدیم وظهرهم برگشتیم..وبعدازظهرهم بادختر)ط(رفتم موتورسواری..شب هم خونه برادربزرگم دعوت بودیم..روزبعدهم رفتیم دیدن داییم که مدتی بودبدلیل سکته زمینگیرشده بود..بعدازظهرهم رفتیم وکمی کارکشاورزی کردیم ... روزبعدباخانواده برادرم وخواهرام و)ط( رفتیم زیارتگاه منتسب برادر امام رضا وبعدازظهربرگشتیم وهمون روز حال پسرکوچیک برادرم بدشدکه من و)ط( و پسربزرگ برادرم ومادرش رسوندیمش دکتر وشب هم به همراه خواهرم برگشتیم.ولی دوباره اخرشب حالش بدشد وباباش وخانمش بردنش دکتر.ومنهم بابرادرکوچیکم رفتیم شب نشینی وبابت اینهم کلی مسیج توهین امیز از)ط( دربافت کردم .خوشش نیومده بودکه مارفتیم روزبعدهم رفتم خونه عمه م واونجابودم که )ط( هم همراه مادرش اومدن و ناهارو اونجاخوردیم .. وبعدبرگشتیم خونه برادرم که همون شب قبل ازبیمارستان برگشته بودن وحال پسرش نسبتا خوب بود.. بهرحال نزدیک یه هفته اونجا موندیم ونسبتا خوب بود ولی طبق معمول )ط( توی جمع ازم دوری میکرد ..روزیازدهم فروردین بقصد برگشتن روستاروترک کردیم.وشب هم سربیشه خونه خواهرم بودیم‌.وروزبعداوندیم بیرجند وشب روموندیم ..روزبعدهم که روزسیزدهم بودبطرف مشهدراه افتادیم .البته برگشتنی مادر)ط( همراهمون نیومد.ازبیرحندتامشهدفقط براناهاروایستادیم وبعدازظهررسیدیم مشهد .ودرابتدا رفتیم شهرک طرق واونجاسرخاک عمه م فاتحه ای خوندیم وبعدهم رفتیم حرم امام رضا..البته اونجا هم به )ط( گیردادن چون جوراب نداری نمیشه بری داخل وبه دخترش هم گیردادن که باید چادرداشته باشه یه بچه هشت ساله..برگشتیم وجوراب خریدیم ومنهم دخترشوبغل کردم وازقسمت مردانه بردمش داخل ..نمازمغرب رواونجا خوندیم وبعدهم برگشتیم وبطرف شمال شبانه راه افتادیم
درطول مسیر طبق معمول )ط( میرفت توی ماشین برادرم می نشست ومنم دیگه بهش گیرنمیدادم وفقط ازمشهد بالاجبارچندکیلومتری توماشینی که من بودم نشست وتواولین توقفگاه وقتی پیاده شدیم کمی سوغاتی ووسایل شام بخریم وقتی برگشتم دوباره رفته توی اون ماشین درحالیکه براش قره قروت خریده بودم وقتی برگشتم دیدم نیست.غافلگیرشدم .اماتصمیم گرفتم دیگه کارش نداشته باشم .توی شیروان دیروقت بودکه وایستادیم وشام خوردیم وتوی چادر وماشین خوابیدیم .البته خیلی سردبود واذیت شدیم...اصلا شب خوبی نبود صبح زودهم بطرف شمال راه افتادیم..صبحانه رونزدیک قایمشهرخوردیم وظهرهم بابلسربودیم چون قراربودبرای ناهاربریم خونه یکی ازاشناهای داداشم بسرعت یه ویلای دوبلکس گرفتیم تقریبالب اب وبعدهم راهی خونه شون شدیم وبعدازرسیدن به خونه شون بااستقبال خوبشون مواجه شدیم والبته غیرمنتظره برای من و)ط( که برااولین بارمیدیدیمشون اونا یه خانواده شش نفره بودن شامل چهادخترویه پسرومادر که البته ماپسرخانواده روندیدیم ودودخترازدواج کرده بودن ودوتا مجرد ..اونااصلاحجاب نداشتن وباخانواده داداشم کاملا راحت بودن وهمین باعث شد)ط( قضاوت درستی نکنه درموردشون ..خیلی گرم بودن ومهمان نواز.وبعدازصرف نهار همه براکشیدن قلیون رفتن توحیاط شون ولی )ط( امتناع کردووقتی منم رفتم با مسیجی توهین امیز منوخطاب کرد که منم تصمیم گرفتم اونجا نمونم ووقتی به )ط( گفتم اونم گفت میام ..همراه داداش وخانمش رفتیم داخل شهر وکمی خریدکردیم وبرگشتیم ویلا اما کاملا از)ط( دلخورشدم بخاطر قضاوت بدش .وچندساعتی رفتم توی خودم ..امااخرشب که بقیه خوابیدن من و)ط( رفتیم لب اب وچندساعتی به تماشای رقص دختروپسرا گذروندیم والبته گفتن حرفها وگله هاتقریبا سحربرگشتیم ویلا وبعدازنیم ساعتی که کنارهم بودیم خوابیدیم..روزبعدهم با خانواده شمالی رفتین لب اب وباقایق یه گشتی تودریا زدیم وکمی فوتبال هم بازی کردیم و...فرداش هم رفتیم جنگل قائمشهر ناهاردرست کردیم وتاغروب موندیم .تمام مدت هم میهمون اون خانواده بودیم.وغروب روز پانزده فروردین ازشون جداشدیم وبطرف تهران راه افتادیم وساعت ده شب تهران بودیم وشام رفتیم خونه خواهرم وروزبعدهم من برگشتم خونه و)ط( همراه برادرم رفت قم ..
ادامه درصفحه ۳داستان
درباره من
اینجا حیاط خلوت منه
اینجا تنها جاییست که حرفهای دلم را بنویسم..
اینجا حیاط خلوت مردیست که میتونه نگفته هاشو بنوعی بیان کنه ،شایدروزی برسه بدست کسانیکه نتونستم حرفهاموبشون بگم...
همه این نوشته ها حرفهای دل منه...
حرفهای دل یه مردتنها
نویسندگان
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);