تبلیغات
عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد - خاطرات من و ع

عکس نوشته ها ودلنوشته های احمد

عکس نوشته هاى زیبا همراه اهنگ غمگین دروبلاگى متنوع

من الان یکى ازتنهاترین ادماى روى زمین هستم  بنا به شرایطى که اتفاق افتاد متاسفانه خیلى افرادخانواده ازهم وازمن دورشدندولى روزگارى  بودکه دلامون توخانواده خیلى بهم نزدیک بود وبنابه شرایط سنى ونوع زندگى ما من به برادرسوم خودم علیرضاخیلى نزدیک بودم ومن هم علاقه خاصى بهش داشتم وباهم خاطرات زیادى خلق کردیم که دلم میخوادبراتون بنویسم هرچندکه  فعلا چیزى ازاون روابط باقى نمونده ومنم زیادبحال خودم امیدندارم  وشایدهم تواین دنیا دیگه خاطره مشترکى خلق نکنیم...

۱-اولین خاطره که یادم میادمربوط به دوران کودکى توروستاست .یه روزکه دونفرى باهم اومده بودیم سرجالیز  وکلى خربزه چیدیم که ببریم خونه وبایدبارالاغ مى کردیم ومیبردیم .بنابراین الاغ ر واوردیم وخربزه هاروتوخرجین بارش کردیم وفکرکنم که زیادى بارش کردیم  چون علیرضاهمونطورکه داشت خربزه هارو بارمیکردعقب الاغ ایستاده بودوکاملا غرق کار که یهو الاغ بى شعو رکه شدیدا هم اسهال بود باصداى وحشتناکى  گندزدبه هیکل علیرضا دقیقا ازروى سینه تانوک پاش  مو ردلطف الاغ قرارگرفت...تصورکنیدقیافه شوتواون وضع ...واى که چقدخنده داربود .مونده بود چه جورى بره خونه ....
a..a

۲-دومین خاطره هم مربوط به همون سالهاس 
توماه رمضان بود همه روزه بودن الامادوتابنابراین بقیه ظهرکه شددست ازدروکشیدن ورفتن روستا ولى ماموندیم .تاکارکنیم به محض اینکه چشم بقیه رودو ردیدعلیرضاگفت بریم ازتوى چاه لونه گنجشکاروخالى کنیم که پرازجوجه بود والبته خطرناک .بهرحال منو فرستادتوچاه وباکمک هم کلى حوجه گنجشک گرفتیم که کبابشون کنیم مٽلا.ولى اونا که گوشت چندانى نداشتن ولى بهرحال کاربدى کردیم ..وتاکارمون تموم شدومى خواستیم اونارو اماده کباب کنیم یهوداداش بزرگ سررسید وماهم بناچارهمه شون روزیرخاک کردیم .چیزى که هنورم دلم بخاطر اون ظلم اتیش مى گیره ...بهرحال داداش بزرگه اومو ووقتى دیدبجاى کار دنبال شکارگنجشک بودیم کلى کتک مون ز دمخصوصا علیرضا روچون اون بزرگتربودومسئول اینکار...البته الان من حاضرم سرخودم بره ولى هیح موجودزنده اى روازارندم ولى اینم ازخاطرات بدمون بو د بهرحال

a...a

۳-من ۸-۹سالم بودوتازه خواندن نمازرویادگرفته بودیم وباشوقى کودکانه هرروزنمازمى خوندم ..یکروز صبح خواب موندم ونمازم قضاشدگفتم علیرضامن چیکارکنم حالا که خداازم ناراحت نشه .علیرضاگفت حالاکه نمازت قضاشده بجاى دورکعت بایدسه رکعت بخونى یعنى یک رکعت جریمه میشى تاخداقبول کنه ومن هم واقعا فکرکردم درست میگه واینکاروکردم.

a..a

۴-بچه بودیم ویکروز ازکنارجالیزیکى ازهمشهرى هامون که نسبت به ما بنده خدا جالیززیادى هم نداشت ردمى شدیم که دیدن هندوانه ها مارووسوسه کرد .علیرضاگفت بریم چندتاشوبچینیم ولى میدونستیم اگه جاى پامون بمونه میفهمن کارماست .به پیشنهادعلیرضا به کف کفش مون بوته خاربستیم ورفتیم توزمینش  وچندتاشوچیدیم وباخیال راحت رفتیم اما صاحب زمین بابردن فردى خبره فهمیدکارمابوده وبه بابام گفت وایشون که حسابى ارخجالت مادراومد وچون علیرضابازم بزرگترومسئول بودبدجورموردلطف پدرواقع شد

a...a

۵-چندسال قبل توى یکى ازشباتوخیابوناى بالاشهرباوانت علیرضامى چرخیدیم که مقدارى کارتن کنارخیابون ریخته بودعلیرضاگفت بروکارتن هاروبیارازخیابون ردشدم ورفتم یه مقدارشوبرداشتم وکمى هم جاموند .علیرضاپیاده شدبیادکمک.که یه دفعه دیدم ماشین توسرازیرى بدون راننده داره میره وخیابون هم پرماشین وعابروعلیرضاهم بطرف من میومد وحواسش نبود.من شروع کردم به دادزدن ودویدن که علیرضامتوجه شدوبرگشت ودرست قبل ازپیش اومدن فاجعه به ماشین رسید ونگهش داشت وبهرحال بخیرگذشت...
a...a
۶- یه شب اخراى شب بود که مقدارى ضایعات اهن و...رومیخواست ازتووانتش بریزه روپشت بوم وبرااینکه سروصدانشه گفت توبروبالا وایناروازم بگیربذارپشت بوم ...توى این خرت وپرتا چندتا لوله بخارى هم بود اومدبلندشون کرد که برسونه به دست من که ىهو کلى دوده ازتوى لوله بخارى خالى شدروسروصورتش ..اینطورى بگم که فقط نوروز نبودوگرنه همه اونوباحاجى فیروزاشتباه مى گرفتند .واى که چقدخنده دارشده بود...
a..a
 ۷-یه شب علیرضاگفت هرکى پرتقال روباپوست بخوره من مبلغى پول بهش میدم ولى اگه نتونه بایداون پول بده من گفتم میخورم .شروع کردم بخوردن اولش خوب بود ولى بمرو  طو رى شدکه میخواستم بالا بیارم .خیلى تلخ وبدمزه بود .ولى بهرطریق ممکن تمومش کردم .ولى تا مدتها ازپرتقال بدم میومد مخصوصا که زیرقولش زدوپول روهم نداد..

a..a
۹-شاید بیشترازبیست سال قبل بود که علیرضا 
با یکی شرط بست یه هندونه ده کیلویی روبخوره ..اونموقع شایدوزن خودش به چهل کیلوهم نمیرسید
ابتداباولع زیادی شروع به خوردن کرد .ولی نصفشوکه خورد حس کردیم دیگه به زور داره میخوره 
بابدبختی یه مقدارشو خورد ولی  یک سوم باقیمونده هندونه رو دیگه نتونست بخوره ..یکی دوبارهم رفت دستشویی ‌ولی کمک چندانی نکرد ..درنهایت انصراف داد وشرط روباخت والبته یه شب وحشتناک 
که تاصبح توراه دستشویی بود...

10-
درباره من
اینجا حیاط خلوت منه
اینجا تنها جاییست که حرفهای دلم را بنویسم..
اینجا حیاط خلوت مردیست که میتونه نگفته هاشو بنوعی بیان کنه ،شایدروزی برسه بدست کسانیکه نتونستم حرفهاموبشون بگم...
همه این نوشته ها حرفهای دل منه...
حرفهای دل یه مردتنها
نویسندگان
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);